زنان نمونه ی قبل از اسلام :
در طول تاریخ زنان با ایمان ، شجاع و ضد ظلم بسیار بوده اند ، که زندگی آنها سراسر ایثار و شهادت و از خودگذشتگی در راه خدای سبحان بوده است . اینک به تعدادی از آنها اشاره می شود :
1) همسر جزبیل نجار :
این زن در زمان حضرت موسی ع به او ایمان آورد . از قضای روزگار او به حرمسرای فرعون - بعنوان آرایشگر دختر فرعون - رفت و آمد می کرد . روزی هنگام آرایش کردن موی دختر فرعون ، شانه از دستش افتاد . از آنجا که زبانش به ذکر خدای بزرگ عادت کرده بود ، ناگهان گفت : بنام خدا .
دختر فرعون از او پرسید : منظورت از خدا ، پدرم فرعون است ؟
او گفت : خیر ، بلکه من کسی را ستایش می کنم که پدر تو را آفریده ، و او را از بین خواهد برد .
دختر فرعون سریع جریان را به پدرش اطلاع داد و فرعون او را احضار کرد و به زن گفت : مگر به خدایی من اعتراف نداری ؟ گفت : هرگز خدای حقیقی را رها نمی کنم ، تا تو را بپرستم .
فرعون از این سخن بقدری عصبانی شد که فوراً دستور داد تنور مِسی را پر از آتش کردند و آن تنور سرخ شد و به جلادان گفت همه ی بچه های این زن را به تنور بیندازید ؛ تمام بچه هایش را در مقابل چشمهایش سوزاندند . تنها یک بچه ی کوچک در آغوش زن مانده بود . طبیعی است که مادر و یا هر انسانی به بچه ی شیر خوارش بیش تر علاقه دارد . بچه ی کوچک را به زور از مادر گرفتند و جلاد گفت : اگر از آیین موسی بیزاری بجویی ، بچه ی تو را در آتش نمی افکنم . بچه ی شیر خوار قلبش را به تلاطم آورد و خواست در ظاهر سخنی بگوید . در این وقت بقدرت خدا ، بچه بزبان آمده ، بمادرش گفت : صبر کن ؛ تو بر حق هستی .
مادر صبر کرد ؛ آن بچه را نیز در آتش افکندند و سوزاندند . سپس خودش را به آتش افکندند . این زن مؤمنه و شجاع ، تا زنده بود ، تسلیم زور نشد و در برابر این همه مصائب تلخ ایستادگی کرد .
پیامبر اکرم ص می فرماین : در شب معراج در فضا ، در محلی بوی بسیار خوشی به مشامم رسید . از جبرئیل ع پرسیدم : این بوی خوش بی نظیر چیست ؟ جبرئیل پاسخ گفت : این بوی خوش از خاکستر جسد سوخته ی همسر جزبیل و فرزندان اوست که در زمین محاذی این فضا ریخته اند و این بوی خوش تا روز قیامت از این زمین استشمام می شود .
2 ) مادر ابراهیم خلیل الله(ع) :
شبیه جریان حضرت موسی ، برای مادر حضرت ابراهیم بنام « یونا - نونا » رخ داد . نمرود بوسیله ی کاهنان اطلاع پیدا کرد که کودکی متولد می شود و او را هلاک می کند و به نقل بعضی ، از هفتاد و هفت تا صد هزار کودک را کشت . مادر فداکار ابراهیم ع در این بحران سخت ، با مقاومت بی نظیری ، خود را دور از جاسوسان نمرود نگه داشت و هنگام زایمان به بهانه ی قاعدگی - که در آن زمان رسم بود زنان قاعده از شهر بیرون می رفتند - از شهر خارج شد ، کنار کوهی در بیابان غاری را پیدا کرد ، به درون غار رفت و در همان جا ابراهیم ع از او متولد شد .
این مادر خستگی ناپذیر تا 13 سال دور از چشم جاسوسان ، گاهی در نیمه های شب و گاهی صبح زود ، خود را به غار می رساند و با فرزندش دیدار می کرد . امدادهای غیبی به کمک او می شتافت و خدا او را یاری می کرد . سر انجام پس از 13 سال ، ابراهیم ع با ترتیب خاصی وارد شهر شد و کم کم مبارزه با بت پرستان را شروع کرد و روز به روز بر اوج مبارزه اش می افزود .
3 ) همسر حضرت ایوب(ع ):
رُحمه ، همسر حضرت ایّوب ع ، که از دختران حضرت شعیب بود ، با سخت ترین حوادث روزگار روبرو شد . فرزندانش زیر ساختمان ماندند و کشته شدند ، باغهایش سوخت ، همه ی اموال و دامهایش نابود شد و سر انجام بیماری سخت و طولانی ، حضرت ایّوب را فرا گرفت . از همه سخت تر ، بجای اینکه مردم او را عیادت و نوازش کنند ، سرزنش می کردند و می گفتند : لابد گناهکار بوده ای که خداوند تو را به این وضع گرفتار کرده است . از حضرت ایّوب دوری می کردند و او به ناچار از شهر خارج شد و در بیابان به زندگی رنج آور ادامه داد . بعداً خداوند دوباره فرزندان صالحی از همین زن به ایّوب داد.
داستان همسر حضرت ایّوب ، بما یاد می دهد که : اولاً ، اولاد پیغمبر خدا هم با حوادث بسیار سخت آزمایش می شود ؛ ثانیاً ، انسان مؤمن سعی می کند از این آزمایش الهی سر فراز بیرون بیاید ؛ ثالثاً ، همسر خوب ، کسی است که در مشکلات و حوادث تلخ روزگار ، همسر خود را تنها نگذارد ؛ اگر چه وظیفه ی مرد هم این است که حتی المقدور دنبال کسب و کار حلال برود و وسایل زندگی و رفاه خانواده ی خود را فراهم کند .
زنان مؤمنه ی فراوانی قبل از اسلام بودند ، که تاریخ بوجود چنین بانوانی - مثل دختران شعیب ، مادر و خواهر حضرت موسی ع ، حضرت مریم ، آسیه ، هاجر ( مادر حضرت اسماعیل ع ) ، آمنه ( مادر پیامبر اکرم ص ) و نیز حلیمه ی سعدیه ( دایه ی پیامبر ص ) و ... افتخار می کند .
زنان نمونه ی صدر اسلام :
حضرت خدیجه س که همه ی اموالش را در راه اسلام و آزادی انسانها می بخشد .
حضرت زینب س که بعد از امام حسین ع آن قیام عظیم را دارد ؛ کشتی طوفان زده ی کربلا را به ساحل پیروزی می رساند ، با صبر عظیمش آن نقش سازنده و ارزنده را ایفا می کند و با قدرت و شجاعت ، خطبه های جامع و جالبی ایراد می کند که سدّ استبداد را می شکند .
شخصیت گسترده ی زهرای مرضیه ع همه جا آشکار است ، مانند نقش فاطمه ع در خلافت عادلانه و بحقّ حضرت علی ع ، زیرا او بود که با علم و حکمت و بینش سیاسی ، طی خطبه ی مفصل و قَرّائی در مسجد مدینه ، مسأله ی زمامداری و نقش حکومت و خلافت عدل اسلامی را ترسیم نمود .
نقش فاطمه (ع) در جنگهای صفین ، نهروان و جمل در چهره ی امام حسن مجتبی ع و امام علی (ع) نمایان است ، در کربلا نقش قهرمانه ی فاطمه ی اطهر در چهره ی حضرت حسین (ع) آشکار است .
در کربلا و کوفه و تا شام و مدینه ، نقش حکیمانه ی حضرت زهرا ع در چهره ی خانم زینب متجلّی است و نقش حضرتش حتی در حرکت پیامبر ص پیداست . او اُمّ اَبیها است . مادر پدرش ؛ نه مادری که او را زاییده ، بلکه ریشه ی خاندان رسالت و محور اصلی است .
در روایت حدیث کساء سئوال می شود کیانند این پنج تن ؟ ندا می رسد فاطمه است و پدر فاطمه ، فاطمه است و شوهر فاطمه ، فاطمه است و دو فرزند فاطمه .
« فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ هُم اَهلُ بَیتِ النُّبُوَّة وَ مَعدِن الرِّسالَة هُم فاطِمَة وَ اَبوُها وَ بَعلُها وَ بَنُوها » یعنی ، پس خداوند عزّ و جلّ فرمود : آنها هستند اهل بی پیغمبر و مرکز رسالت ؛ ایشانند فاطمه و پدر او و شوهر او و فرزندان او .
همچنین زنان شجاع و رشیدی در زمان حضرت رسول ص بودند که با حفظ حجاب اسلامی ، همچون مرد در جبهه های جنگ با دشمن پیکار و ستیز می کردند . نمونه هایی از این زنان عبارتند از :
1) « صفیه » دختر عبدالمطلب ؛ او در جنگ اُحد با دشمنان پیکار و ستیز می کرد .
2) « ام ورقه » دختر عبدالله بن حارث انصاری ؛ وی از زنان با فضیلتی بود که پیامبر ص به دیدن او می رفتند و او را شهیده می نامیدند . در جنگ بدر ، خدمت پیامبر ص عرض کرد : اجازه دهید برای مداوای مجروحان ، در جنگ شرکت کنم . شاید خدا شهادت را نصیب من گرداند ! پیامبر ص فرمودند : خدا شهادت را نصیب تو می کند ؛ در خانه بمان ، تو شهیده ای ! او قران را جمع آوری کرد .
پیامبر ص فرمودند : برای اهل خانه ات ، در نماز امامت کن ! او را مؤذنی بود و امامت خانواده را می کرد تا هنگامی که شهید شد .
2) « ام رمیثه » دختر عمر بن هشام بن عبدالمطلب ؛ مجاهدی بزرگوار و بانویی خردمند بود که اسلام اختیار کرد و با پیامبر ص بیعت نمود و در فتح خیبر ، در محضر رسول الله ص حضور داشت .
3) « ام حکیم » مخزومیه ؛ مجاهدی گرانقدر بود که در واقعه ی « یرموک » حضور داشت و سرسختانه جنگید . در واقعه ی « مرجع الصغر » نیز عمود خیمه را گرفت و هفت تن از رومیان را به قتل رسانید .
5) « برکه » دختر ثعلبه ( ام ایمن ) ؛ از اولین زنانی بود که هجرت نمود . دو هجرت داشت ؛ هجرت به حبشه و هجرت به مدینه . این بانوی بزرگوار ، در جنگهای حنین ، احد و خیبر حضور داشت و سپاهیان اسلام را آب می داد .
6) « حمنه » بنت حجش ؛ از زنان مهاجری بود که همراه پیامبر ص جهاد کرد و در احد شرکت داشت و تشنگان را آب می داد .
7) « ام حبیب » از زنان مجاهد عصر پیامبر ص بود که مصاحبت آن حضرت را درک کرد و در واقعه ی « یرموک » حضور داشت و مردان را به نبرد تشویق می کرد . هنگامی که رومیان حمله آوردند و عمرو بن عاص و یارانش را متفرق ساخته ، پیشروی می کردند ، جمعی از زنان با در دست داشتن عمودهای آهنین ، از بلندی ها پایین آمدند و بر مردان دشمن حمله بردند .
8) « سُمیه » اولین زن شهید ؛ سمیه همسر یاسر بود . او و همسرش یاسر به جرم اسلام آوردن ، آنقدر تازیانه خوردند تا شهید شدند . به سمیه گفتند : اگر به پیامبر ص کافر نشوی ، دو پای تو را به دو شتر می بندیم که هر شتری به یک طرف برود و آنقدر بروند تا دو شقه شوی . سمیه از تهدید آنها نهراسید ، تا اینکه سر انجام ناجوانمردان با بستن پاهای او به شتر ، او را دو شقه کردند و او و همسرش را به شهادت رساندند .
عمار هم که پسر این زن با ایمان بود ، تا آخر عمر در راه اسلام تلاش کرد ، و سر انجام جزء سپاهیان حضرت علی ع در جنگ صفین بود که به شهادت رسید .
البته زنانی دیگر مانند : لبینه ، زنبره ، نهدیه ، غزیه و ... در صدر اسلام به سبب ایمان آوردن به رسول خدا ص زیر شکنجه های سخت شهید شدند .
9) « فاطمه بنت اسد » مادر حضرت علی ع ؛ همین مقام برای فاطمه کافی است که در کعبه و در آن مکان ملکوتی ، فرزندی همچون امیرالمؤمنین ، حضرت علی ع را بدنیا آورد .
پیامبر ص هر وقت خسته می شدند ، قبل از ظهر برای استراحت به منزل فاطمه بنت اسد می رفتند . وقتی فاطمه از دنیا رفت . پیامبر ص با چشم گریان نزد جسدش آمدند و گفتند : خدا او را بیامرزد ؛ او تنها مادر علی ع نبود ، مادر من نیز بود . سپس عمامه و پیراهن خود را دادند تا ببرند و برای او کفن درست کنند . در نمازش چهل تکبیر گفته ، سپس وارد قبر شدند و در قبر خوابیدند و به علی ع و سپس حسن ع فرمودند : شما نیز وارد قبر شوید و بخوابید و بیرون آیید .
عمار سئوال کرد : بر هیچ کس همچون فاطمه رفتار نکردید ؟
رسول خدا ص فرمودند : سزاوار بود چنین کنم . او فرزند خود را سیر نمی کرد ، مرا سیر می کرد ؛ کودکانش را برهنه داشت و مرا می پوشاند .
عمار پرسید : چرا در نمازش چهل تکبیر فرمودید ؟
فرمودند : چهل صف از فرشتگان در نماز فاطمه شرکت کرده بودند و برای هر صفی یک تکبیر گفتم .
سپس فرمودند : علت اینکه عمامه و لباس خود را کفن کردم برای او ، این بود که روزی در باره ی برهنه بودن مردم در روز قیامت صحبت کردم . فاطمه فریاد کشید و از برهنگی و رسوایی روز قیامت نگران شد . با لباس خود او را کفن کردم ، تا روز قیامت پوشیده شود و کفنش نپوسد و چون او از سئوال قبر می ترسید ، در قبرش خوابیدم ؛ خداوند هم دریچه ای از بهشت به قبر او گشود و قبر ا باغی از باغهای بهشت شد .
10) « خنساءِ » مادر چهار شهید ؛ او یک مُبَلِّغ ورزیده برای اسلام بود ؛ به گونه ای که تمام قبیله ی خود را به اسلام گرواند و با شعر و شعار و سخنرانی ها ، مردم را بسوی اسلام فرا خواند .
در جنگ قادسیه ، چهار فرزندش شهید شدند . در شهادت فرزندانش گفت : سپاس خداوندی را که مرا به شهادت آنها افتخار بخشید ؛ امید آن دارم که خداوند مرا نیز با آنها زیر رحمت و رضوان الهی محشور گرداند .
11) « اُم البنین » مادر چهار شهید ؛ ام البنین از همسران بسیار با کمال حضرت علی ع است ، که چهار فرزندش بنام حضرت عباس ع ، عبدالله ، جعفر و عثمان ، در حادثه ی کربلا همراه برادرشان حسین ع شهید شدند .
12) « لیلی غفاریه » او بانویی مجاهد و مبارز بود . در جنگها ، پیامبر ص را همراهی می کرد و در کار جنگ کمک می داد . هنگامی که علی ع برای سرکوبی فتنه ی دشمن ( اصحاب جمل ) عازم بصره شدند ، او با ایشان همراه بود .
13) « اروی » دختر حارث بن عبدالمطلب ؛ وی از زنان اهل ادب و فضیلت و دارای بلاغت در سخن و صراحت در گفتار و مجاهدت در راه اسلام بود .
14) « زینب بنت خزیمه » همسر عبیدة بم حارث بن عبدالمطلب ؛ این بانوی مسلمان و مجاهد در جنگ بدر حضور داشت . شوهرش گرم کارزار بود و او به مداوای مجروحان می پرداخت . شوهرش شهید شد ، اما وی همچنان کار مداوای مجروحان را ادامه داد ... و در سن شصت سالگی به همسری پیامبر ص در آمد .
امام باقر ع فرمودند : در جنگ احد ، شصت جای بدن حضرت علی ع مجروح شد که رسول خدا ص دو زن بنامهای « ام سلمه » و « ام عطیه » را مأمور مداوا و پانسمان زخمهای بدن حضرت علی ع کردند . آنقدر سطح زخمها زیاد بود که نتوانستند و جریان را به پیامبر ص گزارش دادند .
امام صادق ع فرمودند : همراه حضرت مهدی عجّ سیزده زن هستند . عرض کردم : برای چه ؟ فرمودند : این زنان مجروحان را مداوا می کنند و از بیماران پرستاری می نمایند ؛ چنان که در عصر رسول خدا ص چنین می کردند .
امام باقر ع می فرمایند :
« وَ یجی ءَ وَالله مائه وَ بِضعَة عَشَرَ جَلا فیهِنَّ خَمسُونَ اِمرَأة ... » یعنی ، سوگند بخدا همراهان مهدی عجّ سیصد و سیزده نفر هستند که در میان آنان پنجاه زن هست .
اینها نمونه هایی است از تلاش و جهاد و حضور زن مسلمان ، در صحنه های اجتماع ، جنگ و مبارزات سیاسی و نظامی ؛ و نموداری از فرهنگ و سازندگی و حماسه آفرینی زنان قهرمان صدراسلام . بی شک ، مواردی از این قبیل در تاریخ اسلام بسیار است .
البته غفلت نورزیم که حضور در صحنه های اجتماع - نظیر موارد فوق - دومین وظیفه ی زنان مسلمان است ؛ و هرگاه نیاز و ضرورت پیش آید ، زنان به مشارکت و حضور در جامعه فراخوانده می شوند . این در حالی است که مسئولیت اولیه ی زن ، مسئولیتهای خانوادگی و تدبیر و تأمین منزل و تربیت فرزند و خلاصه آن چیزی است که به درون منزل و نه بیرون تعلق دارد . از این رو ، فعالیتهای اجتماعی ، نباید لطمه ای به وظایف اولیه ی زن وارد سازد و اختلال در امور داخل زندگی را موجب شود ، زیرا طبیعی است که جامعه ، در مرحله ی دوم است و خانواده ، در مرحله ی اول . واضح است اگر سنگهای زیرین جامعه که خانواده است ، متلاشی گردد ، جامعه رو به ویرانی و اضمحلال خواهد نهاد .
دختران حضرت فاطمه ع که تربیت شدگان مکتب اسلام هستند ، علاوه بر مسئولیت شوهرداری و تربیت فرزند و رسیدگی به امور خانه ، در کنار برادران خود در اجتماع و سیاست و جنگ و ابلاغ این رسالت ها ، نقش مهم و مسئولانه ی خود را ایفا کردند . نمونه ی آن ، واقعه ی کربلا است و شهادت امام حسین ع و یارانش و اسارت و دفاعیات و خطابه های آتشین خواهران ، دختران و همراهانشان ، در دو صحنه ی انقلاب و شهادت . عملکرد بعد از شهادت ایشان شاهد مدعا است .
آرزو داریم تا بانوان مسلمان ، با مطالعه زندگی این زنان ، آنها را الگوی خود سازند .
برای تحقیق و مطالعه بیشتر در باره زنان مسلمان ، می توانید به کتابهای : از بلاغات النساء ابن طیفور و عقد القرید ابن عبدربه ، روایع البیان ، استیعاب ابن عبدالبر و اعلام النساء عمر رضا کحاله و خواهران قهرمان مراجعه نمایید .
کامبیز
امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمين پيشواى ما،جمعهى نخستين روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود. (1) او را«محمد»ناميدند و«ابو جعفر»كنيه و«باقر العلوم»يعنى«شكافندهى دانشها»لقب آن گرامى است.
به هنگام تولد هالهيى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،و همچون ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد.
عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخناز والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مىآمد او را يگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مىشناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مىخواندند.
راستگوترين لهجهها و جذابترين چهرهها و بخشندهترين انسانها برخى از ويژگيهاى امام باقر عليه السلام است.
گوشهيى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در گزارش زير مىخوانيم:
پيامبر (ص) به يكى از ياران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى»فرمود.اى جابر!تو زنده مىمانى و فرزندم«محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب»را كه نامش در تورات«باقر»است در مىيابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان.
پيامبر در گذشت و جابر عمرى دراز يافت-و بعدها روزى به خانهى امام زين العابدين آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود ديد،به او گفت:پيش بيا...امام باقر (ع) آمد.
گفت:برو...
امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آيينهى تمام نماى پيامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسيد اين كودك كيست؟
فرمود:امام پس از من فرزندم«محمد باقر»است.
جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدايتشوم اى فرزند پيامبر (ص) ،سلام و درود پدرت پيامبر خدا (ص) رابپذير چه او ترا سلام رسانده است.
ديدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى. (3)
علم امام
دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمهى وحى بود،آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله»نزد امام باقر (ع) مىآمد و از آنحضرت دانش فرا مىگرفت و به آن گرامى مكرر عرض مىكرد:اى شكافندهى علوم! گواهى مىدهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى (4) .
«عبد الله بن عطاء مكى»مىگفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقير و كوچك نيافتم كه نزد امام باقر عليه السلام،«حكم بن عتيبه»كه در چشم مردمان جايگاه علمى والايى داشت در پيشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود (5) .
شخصيت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خيره كننده بود كه«جابر بن يزيد جعفى»به هنگام روايت از آن گرامى مىگفت:«وصى اوصياء و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين مرا چنين روايت كرد...» (6)
مردى از«عبد الله عمر»مسالهيى پرسيد و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين كودك بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسيد و پاسخى قانع كننده شنيد و براى«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اينان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است (7) .
«ابو بصير»مىگويد:با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آيا مرا مىبينند؟از هر كه پرسيدم آيا ابو جعفر را ديدهاى پاسخ منفى شنيدم،در حاليكه امام در كنار من ايستاده بود.در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت«ابو هارون»كه نابينا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نيز بپرس.
از ابو هارون پرسيدم:آيا ابو جعفر را ديدى؟
فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نايستاده است؟
گفتم:از كجا دريافتى؟
گفت:چگونه ندانم در حاليكه او نور رخشندهيى است (8) .
و نيز«ابو بصير»مىگويد:امام باقر (ع) از يكى ازافريقائيان حال يكى از شيعيان خود به نام«راشد»را جويا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مىرساند.
امام فرمود خدا رحمتش كند.
با تعجب گفت:مگر او مرده است؟
فرمود:آرى.
گفت:چه وقت در گذشت؟
فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو.
گفت:به خدا سوگند او بيمار نبود...
فرمود:مگر هر كس مىميرد به جهتبيمارى است؟
آنگاه ابو بصير از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد.
امام فرمود:او از دوستان و شيعيان ما بود،گمان مىكنيد كه چشمهاى بينا و گوشهاى شنوايى براى ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هيچ چيز از كردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به كار نيك عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامتشناخته شويد.من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مىدهم (9) .
يكى از راويان مىگويد در كوفه به زنى قرآن مىآموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به ديدار امام باقر شتافتم،فرمود:
آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهرهام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن (10) .
مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانهى امام بسيار مىآمد و به آن گرامى مىگفت: «...در روى زمين بغض و كينهى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم!و عقيدهام آنست كه اطاعتخدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مىبينى به خانهى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى!»در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مىفرمود و به نرمى سخن مىگفت.چندى بر نيامد كه شامى بيمار شد و مرگ را رويا روى خويش ديد و از زندگى نوميد شد،پس وصيت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.
شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب (11) نشسته است،و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مىپرداخت.
عرض كرد:آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد.
فرمود:او نمرده است...شتاب مكنيد تا من بيايم.
پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانهى شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت.
ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد:
«گواهى مىدهم كه تو حجتخدا بر مردمانى (12) ...»
«محمد بن منكدر»-از صوفيان آن روزگار-مىگويد:
در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم،ابو جعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم-همراه با دو تن از غلامانشان-يا دو تن از دوستانش-از سركشى به مزرعهى خويش باز مىگردد با خود گفتم:مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست!بايد او را پند دهم.
نزديك آمدم و سلام كردم،امام در حالى كه عرق از سر و رويش مىريختبا تندى پاسخم داد. گفتم:خدا ترا به سلامتبدارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اينحال در پى دنيا مىرود!اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مىكنى؟
فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعتخداوند خواهم بود زيرا من بدينوسيله خود را از تو و ديگر مردمان بى نياز مىسازم،از مرگ در آنحالتبيمناكم كه سرگرم گناهى باشم.
گفتم:رحمتخدا بر تو باد،مىپنداشتم كه شما را پند مىدهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى (13) .
امام چه خانه نشين باشد و چه در متن اجتماع در مقام امامتش تفاوتى رخ نمىدهد زيرا امامت چونان رسالت،منصبى استخدايى و مردمان را نمىرسد كه بدلخواه خويش امامى برگزينند.
غاصبان و متجاوزان هماره به مقام والاى امام رشك مىبردند و بهر وسيله براى غصب و تصرف حكومت و خلافت كه ويژهى امامان بود دست مىيازيدند و در راه اين منظور از هيچ جنايتى نيز باك نداشتند.امامت امام در زمان خلافت وليد و سليمان بن عبد الملك و عمر بن عبد العزيز و يزيد بن عبد الملك و هشام بوده است.
برخى از دوران امامت امام باقر عليه السلام مقارن حكومت ظالمانهى هشام بن عبد الملك اموى مىبود و هشام و ديگر امويان به خوبى مىدانستند كه اگر حكومت ظاهر را با ستم و جنايتبه غصب گرفتهاند هرگز نمىتوانند حكومت دردلها را از خاندان پيامبر بربايند.
عظمت معنوى امامان گرامى چنان گيرا بود كه گاه دشمنان و غاصبان خود مرعوب مىماندند و به تواضع برمىخاستند:
هشام در يكى از سالها به حج آمده بود و امام باقر و امام صادق عليهما السلام نيز جزو حاجيان بودند،روزى امام صادق (ع) در اجتماع عظيم حج ضمن خطابهيى فرمود:
«سپاس خداى را كه محمد (ص) را به راستى فرستاد و ما را به او گرامى ساخت،پس ما برگزيدگان خدا در ميان آفريدگان و جانشينان خدا (در زمين) هستيم،رستگار كسى است كه پيرو ما باشد و شور بخت آنكه با ما دشمنى ورزد».
امام صادق عليه السلام بعدها مىفرمود:گفتار مرا به هشام خبر بردند ولى متعرض ما نشد تا به دمشق بازگشت و ما نيز به مدينه برگشتيم به حاكم خود در مدينه فرمان داد تا من و پدرم را به دمشق بفرستد.
به دمشق در آمديم و هشام تا سه روز ما را بار نداد،روز چهارم بر او وارد شديم،هشام بر تخت نشسته بود و درباريان در برابرش به تير اندازى و هدف گيرى سرگرم بودند.
هشام پدرم را به نام صدا زد و گفت:با بزرگان قبيلهات تيراندازى كن.
پدرم فرمود:من پير شدهام و تيراندازى از من گذشته است،مرا معذور دار.
هشام اصرار ورزيد و سوگند داد كه بايد اين كار را بكنىو به پير مردى از بنى اميه گفت كمانت را به او بده پدرم كمان برگرفت و تيرى به زه نهاد و پرتاب كرد،اولين تير درست در وسط هدف نشست،دومين تير را در كمان نهاد و چون شست از پيكان برداشتبر پيكان تير اول فرود آمد و آن را شكافت،تير سوم بر دوم و چهارم بر سوم...و نهم بر هشتم نشست،فرياد از حاضران برخاست،هشام بى قرار شد و فرياد زد:
آفرين ابا جعفر!تو در عرب و عجم سر آمد تيراندازنى،چطور مىپندارى زمان تيراندازى تو گذشته است...و در همان هنگام تصميم بر قتل پدرم گرفت و سر به زير افكنده فكر مىكرد و ما در برابر او ايستاده بوديم،ايستادن ما طولانى شد و پدرم از اين بابتبه خشم آمد و آن گرامى چون خشمگين مىشد به آسمان مىنگريست و خشم در چهرهاش آشكار مىشد، هشام غضب او را دريافت و ما را به سوى تختخود فرا خواند و خود برخاست و پدرم را در برگرفت و او را بر دست راستخود بر تخت نشانيد و مرا نيز در برگرفت و بر دست راست پدرم نشاند،و با پدرم به گفتگو نشست و گفت:
قريش تا چون تويى را در ميان خود دارد بر عرب و عجم فخر مىكند،آفرين بر تو،تيراندازى را چنين از چه كسى و در چند مدت آموختهيى؟
پدرم فرمود:مىدانى كه مردم مدينه تيراندازى مىكنند و من در جوانى مدتى به اين كار مىپرداختم و بعد ترك كردم تا هم اكنون كه تو از من خواستى.
هشام گفت از آنگاه كه خويش را شناختم تا كنونتيراندازى بدين زبردستى نديده بودم و گمان نمىكنم كسى در روى زمين چون تو بر اين هنر توانا باشد،آيا فرزندت جعفر نيز مىتواند همچون تو تيراندازى كند؟
فرمود:ما«كمال»و«تمام»را به ارث مىبريم،همان كمال و تمامى كه خدا بر پيامبرش فرود آورد آنجا كه مىفرمايد: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» (14) ...زمين از كسى كه بر اين كارها كاملا توانا باشد خالى نمىماند.
چشم هشام با شنيدن اين جملات در حدقه گرديد و چهرهاش از خشم سرخ شد،اندكى سر فرو افكند و دوباره سر برداشت و گفت:مگر ما و شما از دودمان«عبد مناف»نيستيم كه در نسبتبرابريم؟
امام فرمود:آرى اما خدا ما را ويژگيهايى داده كه به ديگران نداده است.
پرسيد:مگر خدا پيامبر را از خاندان«عبد مناف»به سوى همهى مردم و براى همهى مردم از سفيد و سياه و سرخ نفرستاده است؟شما از كجا اين دانش را به ارث بردهايد در حاليكه پس از پيامبر اسلام پيامبرى نخواهد بود و شمايان پيامبر نيستيد؟
امام بى درنگ فرمود:خداوند در قرآن به پيامبر مىفرمايد:
«زبانت را پيش از آنكه به تو وحى شود براى خواندن قرآنحركت مده (15) »پيامبرى كه به تصريح اين آيه زبانش تابع وى استبه ما ويژگيهايى داده كه به ديگران نداده است و به همين جهتبا برادرش على (ع) اسرارى را مىگفت كه به ديگران هرگز نگفت و خداوند در اين باره مىفرمايد: «و تعيها اذن واعية» (16) -يعنى آنچه به تو وحى مىشود و اسرار تو را-گوشى فرا گيرنده فرا مىگيرد.
و پيامبر خدا به على (ع) فرمود:از خدا خواستم كه آن را گوش تو قرار دهد.و نيز على بن ابيطالب (ع) در كوفه فرمود«پيامبر خدا هزار در از دانش به روى من گشود كه از هر در هزار در ديگر گشوده شد»...همانطور كه خداوند پيامبر را كمالاتى ويژه داد پيامبر (ص) نيز على (ع) را برگزيد و چيزهايى به او آموخت كه به ديگران نياموخت و دانش ما از آن منبع فياض است و تنها ما آن را به ارث بردهايم نه ديگران.
هشام گفت:على مدعى علم غيب بود حال آنكه خدا كسى را بر غيب دانا نساخت.
پدرم فرمود:خدا بر پيامبر خويش كتابى فرود آورد كه در آن همه چيز از گذشته و آينده تا روز رستخيز بيان شده است زيرا در همان كتاب مىفرمايد: «و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شيئى» (17) -بر تو كتابى فرو فرستاديم كه بيان كنندهى همه چيز است-و در جاى ديگر فرمود: «همه چيز را در كتاب روشن به حساب آوردهايم (18) »و نيز:هيچ چيز را در اين كتاب فرو گذار نكرديم (19) »و خداوند به پيامبر فرمان داد همهى اسرار قرآن را به على بياموزد،و پيامبر به امت مىفرمود:على از همهى شما در قضاوت داناتر است...هشام ساكت ماند...و امام از بارگاه او خارج شد. (20)
مناظرات امام
«عبد الله بن نافع»از دشمنان امير مؤمنان حضرت على عليه السلام بود و مىگفت:اگر در روى زمين كسى بتواند مرا قانع سازد كه در كشتن«خوارج نهروان»حق با على بوده است من بدو روى خواهم آورد.اگر چه در مشرق يا مغرب بوده باشد.
به عبد الله گفتند:آيا مىپندارى فرزندان على (ع) نيز نمىتوانند به تو ثابت كنند؟گفت مگر در ميان فرزندان او دانشمندى هست؟
گفتند:اين خود سند نادانى توست!مگر ممكن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسيد:در اين زمان دانشمندشان كيست،امام باقر عليه السلام را به او معرفى كردند و او با ياران خويش به مدينه آمد و از امام تقاضاى ملاقات كرد...امام به يكى از غلامان خويش فرمان داد بار و بنهى او را فرود آورد و به او بگويد فردا نزد امام حاضر شود.
بامداد ديگر عبد الله با ياران خويش به مجلس امام آمد و آن گرامى نيز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حاليكه جامهاى سرخ فام بر تن داشت و ديدارش چون ماه فريبنده و زيبا بود فرمود:
سپاس ويژه خدايى است كه آفرينندهى زمان و مكان و چگونگىهاستحمد خدايى را كه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمين است ملك اوست...گواهم كه جز«الله»خدايى نيست و«محمد»بندهى برگزيده و پيامبر اوست،سپاس خدايى را كه به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولايتش ما را مخصوص گردانيد.
اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر كدامتان فضيلتى از على بن ابيطالب به خاطر داريد بگوييد.
حاضران هر يك فضيلتى بيان كردند تا سخن به«حديثخيبر»رسيد،گفتند:پيامبر در نبرد با يهودان خيبر،فرمود.
«لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله،كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح الله على يديه»«فردا پرچم را به مردى مىسپارم كه دوستدار خدا و پيامبر است و خدا و پيامبر نيز او را دوست مىدارند،رزم آورى است كه هرگز فرار نمىكند و از نبرد فردا باز نمىگردد تا خداوند به دست او حصار يهودان را فتح فرمايد».
-و ديگر روز پرچم را به امير مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرين يهودان را منهزم ساخت و قلعهى عظيم آنان را گشود.
امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در بارهى اين حديث چه مىگويى؟
گفت:حديث درستى است اما على بعدها كافر شد و خوارج را به ناحق كشت!
فرمود:مادرت در سوگ تو بنشيند،آيا خدا آنگاه كه على را دوست مىداشت مىدانست كه او«خوارج»را مىكشد يا نمىدانست؟اگر بگويى خدا نمىدانست كافر خواهى بود.
گفت:مىدانست.
فرمود:خدا او را بدان جهت كه فرمانبردار اوست دوست مىداشتيا به جهت نافرمانى و گناه.
گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مىداشت (يعنى اگر در آينده نيز گناهكار مىبود خداوند مىدانست و هرگز دوستدار او نمىبود پس معلوم مىشود كشتن خوارج طاعتخدا بوده است)فرمود:برخيز كه محكوم شدى و جوابى ندارى.
در سدهى اول هجرى صنعت كاغذ در انحصار روميان بود و مسيحيان مصر نيز كه كاغذ مىساختند به روش روميان و بنا بر مسيحيت نشان«اب و ابن و روح»بر آن مىزدند،«عبد الملك اموى»مرد زيركى بود،كاغذى از اين گونه را ديد و در مارك آن دقيق شد و فرمان داد آن را براى او به عربى ترجمه كنند،و چون معناى آن را دريافتخشمگين شد كه چرا در مصر كه كشورى اسلامى استبايد مصنوعات چنين نشانى داشته باشد،بى درنگ به فرماندار مصر نوشت كه از آن پس بر كاغذها شعار توحيد-شهد الله انه لا اله الا هو-بنويسند و نيز به فرمانداران ساير ايالات اسلامى نيز فرمان داد كاغذهايى را كه نشان مشركانهى مسيحيت دارد از بين ببرند و از كاغذهاى جديد استفاده كنند.
كاغذهاى جديد با نشان توحيد اسلامى رواج يافت و به شهرهاى روم نيز رسيد و خبر به قيصر بردند و او در نامهيى به«عبد الملك»نوشت:
صنعت كاغذ هماره با نشان رومى مىبود و اگر كار تو درمنع آن درست است پس خلفاى گذشتهى اسلام خطا كار بودهاند و اگر آنان به راه درست رفتهاند پس تو در خطا هستى (25) ، من همراه اين نامه براى تو هديهاى لايق فرستادم و دوست دارم كه اجناس نشان دار را به حال سابق واگذارى و پاسخ مثبت تو موجب سپاسگزارى ما خواهد بود.عبد الملك هديه را نپذيرفت و به قاصد قيصر گفت:اين نامه پاسخى ندارد.
قيصر ديگر بار هديهاى دو چندان دفعهى پيش براى او گسيل داشت و نوشت:
گمان مىكنم چون هديه را ناچيز دانستى نپذيرفتى،اينك دو برابر فرستادم و مايلم هديه را همراه با خواستهى قبلى من بپذيرى.عبد الملك باز هديه را رد كرد و نامه را نيز بى جواب گذاشت.
قيصر اين بار به عبد الملك نوشت:دو بار هديهى مرا رد كردى و خواسته مرا بر نياوردى براى سوم بار هديه را دو چندان سابق فرستادم و سوگند به مسيح اگر اجناس نشان دار را به حال پيش برنگردانى فرمان مىدهم تا زر و سيم را با دشنام به پيامبر اسلام سكه بزنند و تو مىدانى كه ضرب سكه ويژهى ما روميان است،آنگاه چون سكهها را با دشنام به پيامبرتان ببينى عرق شرم بر پيشانيت مىنشيند،پس همان بهتر كه هديه را بپذيرى و خواستهى ما را بر آورى تا روابط دوستانهمان چونگذشته پا بر جا بماند.
عبد الملك در پاسخ بيچاره ماند و گفت فكر مىكنم كه ننگينترين مولودى كه در اسلام زاده شده من باشم كه سبب اين كار شدم كه به رسول خدا (ص) دشنام دهند و با مسلمانان به مشورت پرداخت ولى هيچكس نتوانست چارهاى بينديشد،يكى از حاضران گفت:تو خود راه چاره را مىدانى اما به عمد آن را وا مىگذارى!
عبد الملك گفت:واى بر تو،چارهاى كه من مىدانم كدامست؟
گفت:بايد از«باقر»اهل بيت چارهى اين مشكل را بجويى.
عبد الملك گفتار او را تصديق كرد و به فرماندار مدينه نوشت«امام باقر» (ع) را با احترام به شام بفرستد،و خود فرستادهى قيصر را در شام نگهداشت تا امام عليه السلام بشام آمد و داستان را به او عرض كردند،فرمود:
تهديد قيصر در مورد پيامبر (ص) عملى نخواهد شد و خداوند اين كار را بر او ممكن نخواهد ساخت و راه چاره نيز آسان است،هم اكنون صنعتگران را گرد آور تا به ضرب سكه بپردازند و بر يك رو سورهى توحيد و بر روى ديگر نام پيامبر (ص) را نقش كنند و بدين ترتيب از مسكوكات رومى بى نياز مىشويم.و توضيحاتى نيز در مورد وزن سكهها فرمود تا وزن هر ده درهم از سه نوع سكه هفت مثقال باشد (26) و نيزفرمود نام شهرى كه در آن سكه مىزنند و تاريخ سال ضرب را هم بر سكهها درج كنند.
عبد الملك دستور امام را عملى ساخت و به همهى شهرهاى اسلامى نوشت كه معاملات بايد با سكههاى جديد انجام شود و هر كس از سابق سكهاى دارد تحويل دهد و سكهى اسلامى دريافت دارد،آنگاه فرستادهى قيصر را از آنچه انجام شده بود آگاه ساخت و باز گرداند.
در مكتب امام ابو جعفر باقر العلوم-كه درود فرشتگان بر او-شاگردانى نمونه و ممتاز پرورش يافتند كه اينك به نام برخى از آنان اشاره مىشود:
1-«ابان بن تغلب»:محضر سه امام را دريافته بود-امام زين العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام-ابان از شخصيتهاى علمى عصر خود بود و در تفسير،حديث،فقه، قرائت و لغت تسلط بسيارى داشت.والايى دانش ابان چنان بود كه امام باقر (ع) بدو فرمود در مسجد مدينه بنشين و براى مردمان فتوى بده زيرا دوست دارم مردم چون تويى را در ميان شيعيان ما ببينند.
ابان هر وقتبه مدينه مىآمد حلقههاى درس مىشكست و در مسجد جايگاه خطابهى پيامبر را براى تدريس او خالى مىكردند.
چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق (ع) عرض كردند فرمود:به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد. (28)
2-«زراره»:دانشمندان شيعه ميان پروردگان امام باقر و امام صادق عليهما السلام شش تن را برتر مىشمرند و زراره يكى از آنهاست.امام صادق (ع) خود مىفرمود:اگر«بريد بن معويه»و«ابو بصير»و«محمد بن مسلم»و«زراره»نمىبودند آثار پيامبرى (معارف شيعه) از ميان مىرفت،آنان بر حلال و حرام خدا امينند.و باز مىفرمود:«بريد»و«زراره»و«محمد بن مسلم»و«احول»در زندگى و مرگ نزد من محبوبترين مردمانند.
زراره در دوستى امام چنان استوار بود كه امام صادق عليه السلام ناگزير شد براى حفظ جان او به عيبجويى و بدگويى او تظاهر كند و در پنهان بدو پيام داد اگر از تو بدگويى مىكنم براى ايمن داشتن توست زيرا دشمنان،ما را به هر كس علاقمند ببينند به آزار او مىكوشند...و تو به دوستى ما شهرت دارى و من ناچارم چنين تظاهر كنم...زراره از قرائت و فقه و كلام و شعر و ادب عرب بهرهاى گسترده داشت و نشانههاى فضيلت و ديندارى در او آشكار بود. (29)
3-«كميت اسدى»:شاعرى سر آمد بود و زبان گويايش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل يتسخنان پر مغز مىسرود،شعرش چنان كوبنده و رسواگر بود كه پيوسته از طرف خلفاى اموى تهديد به مرگ مىشد.
باز گو كردن حقايق و به ويژه دفاع از اهل بيت پيامبر در آن زمان چنان خطرناك بود كه جز مردان مرد جرات اقدام بدان نداشتند،و كميت از قويترين چهرههايى است كه در دوران حكومت اموى از مرگ نهراسيد و تا آنجا كه يارايش بود حق گفت و سيماى امويان را بر مردم آشكار ساخت.
كميت در برخى از اشعار خويش امامان راستين را در برابر بنى اميه چنين معرفى مىكند:
«آن راهبران دادگر همچون بنى اميه نيستند كه انسانها وحيوانها را يكى بدانند،آنان همچون عبد الملك و وليد و سليمان و هشام اموى نيستند كه چون بر منبر نشينند سخنانى بگويند كه خود هرگز عمل نمىكنند،امويان سخنان پيامبر را مىگويند اما خود كارهاى زمان جاهليت را انجام مىدهند» (30)
كميتشيفتهى امام باقر (ع) بود و در راه اين مهر خويشتن را فراموش مىكرد،روزى در برابر امام و در مدح او اشعار شيوايى را كه سروده بود مىخواند،امام به كعبه رو كرد و سه بار فرمود: خدايا كميت را رحمت كن آنگاه به كميت فرمود صد هزار درهم از خاندانم براى تو جمع آورى كردهام.
كميت گفت:به خدا سوگند هرگز سيم و زر نمىخواهم،فقط يكى از پيراهنهاى خود را به من عطا فرماييد.و امام پيراهن خود را به او داد. (31)
روزى ديگر در خدمت امام باقر نشسته بود،امام به دلتنگى از زمانه اين شعر بر خواند:
ذهب الذين يعاش فى اكنافهم لم يبق الا شاتم او حاسد
«رادمردانى كه مردم در پناهشان زندگى مىكردند رفتند و جز حسودان يا بدگويان كسى باقى نمانده است»
كميت فورا پاسخ داد:
و بقى على ظهر البسيطة واحد فهو المراد و انت ذاك الواحد
«اما بر روى زمين يكتن از آن بزرگمردان باقى است كه هم او مراد جهانيان است و تو آن يكتن هستى.» (32)
4-«محمد بن مسلم»:فقيه اهل بيت و از ياران راستين امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود،چنانكه گفتيم امام صادق (ع) او را يكى از آن چهار تن به شمار آورده كه آثار پيامبرى بوجودشان پا بر جا و باقى است.
محمد كوفى بود و براى بهرهگرفتن از دانش بيكران امام باقر (ع) به مدينه آمد و چهار سال در مدينه ماند.
«عبد الله بن ابى يعفور»مىگويد به امام صادق (ع) عرض كردم گاه از من سئوالاتى مىشود كه پاسخ آن را نمىدانم و به شما نيز دسترسى ندارم،چه كنم؟
امام«محمد بن مسلم»را به من معرفى كرد و فرمود:چرا از او نمىپرسى (33) ...
در كوفه زنى شب هنگام به خانهى محمد بن مسلم آمد و گفت:همسر پسرم مرده است و فرزندى زنده در شكم دارد،تكليف ما چيست؟
«محمد بن مسلم»گفت:بنابر آنچه امام باقر العلوم (ع) فرموده استبايد شكم او را بشكافند و بچه را بيرون آورند،سپس مرده را دفن كنند.
آنگاه از زن پرسيد مرا از كجا يافتى؟
زن گفت:اين مساله را به نزد«ابو حنيفه»بردم و او گفتدر اين باره چيزى نمىدانم ولى به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوايى داد مرا آگاه ساز...
ديگر روز محمد بن مسلم در مسجد كوفه«ابو حنيفه»را ديد كه در جمع اصحاب خويش همان مساله را طرح كرده مىخواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگويد!
«محمد»به طعنه سرفهيى كرد و ابو حنيفه دريافت و گفت«خدايتبيامرزد بگذار زندگى كنيم (34) »
امام گرامى باقر العلوم،هفتم ذيحجهى سال 114 هجرى در پنجاه و هفتسالگى در زمان ستمگر اموى«هشام بن عبد الملك»مسموم و شهيد شد،در شامگاه وفات به امام صادق عليه السلام فرمود:«من امشب جهان را بدرود خواهم گفت،هم اكنون پدرم را ديدم كه شربتى گوارا نزد من آورد و نوشيدم و مرا به سراى جاويد و ديدار حق بشارت داد»
ديگر روز تن پاك آن درياى بيكران دانش خدايى را در خاك بقيع كنار آرامگاه امام مجتبى و امام سجاد عليهما السلام به خاك سپردند،سلام خدا بر او باد (35) .
و اينك در نشيب پايان موجى از دانش آن گرامى را در سخنان زير به تماشا بنشينيم:
دروغ خرابى ايمان است (36) .
مؤمن،ترسو و حريص و بخيل نمىشود (37) .
حريص بر دنيا همچون كرم ابريشم است كه هر چه پيله را بر خود بيشتر بپيچد بيرون آمدنش مشكلتر مىشود (38) ...
از طعن بر مؤمنان بپرهيزيد (39) .
برادر مسلمانت را دوستبدار و براى او آنچه براى خود مىخواهى بخواه و آنچه را بر خود نمىپسندى بر او نپسند (40) .
...اگر مسلمانى براى ديدار يا حاجتى به خانهى مسلمانى بيايد و او در خانه باشد و اجازهى ورود به او ندهد و خود نيز به ديدار او بيرون نيايد،پيوسته اين صاحب خانه در لعنتخدا خواهد بود تا آنگاه كه يكديگر را ملاقات كنند (41) ...
همانا خداوند با حيا و بردبار را دوست مىدارد (42) .
آنكه خشمش را از مردم باز دارد خداوند عذاب قيامت را از او باز دارد (43) .
آنانكه امر به معروف و نهى از منكر را عيب مىدانند بد مردمانى هستند (44) .
همانا خداوند بندهيى را كه دشمن داخل خانهى او شود و او با وى مبارزه نكند دشمن دارد (45) .