| |||
بسم الله الرحمن الرحيم بسم الله النور بسم الله النور بسم الله نور علي نور بسم الله الذي هو مدبر الامور بسم الله الذي خلق النور الحمدالله الذي خلق النور من النور و انزل النور علي الطور في الکتاب مسطور في رق منشور بقدر مقدور علي نبي محبور الحمدالله الذي هو بالعز مذکور و بالفخر مشهور و علي السراء و الضراء مشکور و صل الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين . سلمان گويد : اين دعا را به زياده از هزار نفر از اهل مکه و مدينه که همه تب داشتند تعليم نمودم و همه آنها نجات يافتند | |||
سلام علي محمد و آل محمد و علي نوح في العالمين او را نيش نزنم . | |||
| |||

















حضرت فرمودند :سوال مشکلي اورده اي و جستجو از جواب نموده اي پس بفهم جواب را و قلبت را از شبهات خالي کن و خوب گوش فراده که خداوندتو را اگاه مي سازد، ان شاالله
خداو ند تبارک و تعالي حجر السود را که جسمي بود از بهشت به سوي ادم (ع )فرستاد ودر رکن کعبه قرار داد ،براي پيمان گرفتن از خلايق .چون که خداوند که از تمام بني ادم از پدران و فرزندان عهد وميثاق گرفت در اين مکان است که پرنده بر امام زمان فرود مي ايد و اولين کسي که با امام زمانش ملاقات ميکند،همان پرنده است .قسم به خدا که او جبرئيل امين است .وامام زمان بدين مکان تکيه خواهد نمود ،واين مکان را راهنمايي به سوي امام زمان دارد و گواه است بر کساني که ان عهد و پيمان الهي را که خداوند از بندگانش گرفته است با امام زمان مي بندد.
وامابوسيدن و دست کشيدن برحجر السود براي تجديد همان عهدو پيمان الهي و تجديد بيعت است .وهر سال به اين مکان مي ايندتا وفا کنند همان عهدو امانتي را که خداونداز انها گرفته است .ايا نکته نگاه نمي کني که مي گويي :امانتم را پرداختم و به عهدو پيمانم وفا نمودم تا او هم وفابه پيمانش کند .قسم به خدا غير از شيعيان ما کسي وفا به ان عهدو پيمان نميتواند بکند .وکسي جز شيعيان ما پايبندان عهد و پيمان نمي تواند باشد .و شيعيان ما به کنار حجر السود براي تجديد عهد و پيمان مي ايند او انها را مي شناسد و تصديق مي کند .ولي غير شيعه که به کنار حجر السود مي ايند ،او انها را تکديب و انکار مي کند .چون غير از شيعه کسي عهد وپيمان نبسته است و پايبند نخواهد بود .قسم به خدا حجرالاسود گواهي است به نفع شيعيان مي دهد و براي غير شيعه گواهي به نقض عهد و پيمان و انکار پوشانيدن حق مي دهد .واين سنگ نشانه اي اشکار است از طرف خداوندبراي مردم در روز قيامت در ان روز اين سنگ حاضر مي شود وبراي او زبان گويا ودو چشم در صورت اولي اوست مردم اورا مي شناسند .گواهي مي دهد به نفع کساني که با او تجديد ميثاق و عهدپايبند امانت بوده اند .و گواهي مي دهد به کفر و انکار بر عليه کساني که منکر عهد و پيمان الهي هستند وان را فراموش کرده اند .
اما جهت فرو فرستادن اين سنگ از بهشت به زمين ،پس اياميداني که حجر السود چه چيزي بود؟گفتم خير .حضرت فرمودند :حجرالاسود از برترين ملائکه بود چون خداوند خواست از ملائکه پيمان بگيرداواولين کسي بود که ايمان اورد و اقرار نمود .پس خداوند او را برامين بر تمام خلايق خود قرار داد.وعهد وپيمان را به او سپرد ووديعه نهاد ووخلايق را ملزم به ساخت که براي تجديد به عهد و پيمان هر سال نزد او بروند . انگاه که خداوند اين ملک را همراه ادم در بهشت فرار داد ،تا عهد و پيمان با او ادم را ياداوري کند و هر سال نزد اواقراربه بدان عهد کند و چون ادم که خدا را عصيان نمود واز بهشت دور افتاد ،خداوند ان عهد را از خاطرش بردهمان عهد که خداوند از ادم وفرزندانش نسبت به رسول خاتم (ص) و جانشين ان حضرت علي بن ابيطالب گرفته بود . خداوند ادم را پس از اخراج از بهشت متحير و سرگردان قرار داده بود .چون ادم توبه نمود ،خداوند ان ملک را به صورت گوهر در خشاني قرار داد و از بهشت به سوي ادم که در سرزمين هند بود افکند .پس چون که ادم نظرش بدان گوهر افتاد بدو مانوس شد و حال اينکه ان را بيش از هر سنگي نميدانست.
خداوندان سنگ را به سخن اورد و رو به ادم نمود و گفت:ايا مرا مي شناسي ؟جواب داد خير .گفت :بلي وقتي شيطان بر تو مسلط شد و ياد خدا از خاطرت ربود.انگاه به صورت ان ملکي در امد که با ادم د ر بهشت بود در امد .ورو به ادم نمود و گفت :کجاست ان عهد و پيماني که با خدا بسته اي ؟يکباره ادم به سوي او رفت و به ياد پيمان الهي افتادو گريست و برايش خضوع نمود و او را بوسيد و تجديد عهد و پيمان نمود .انگاه خداوند ان ملک را به صورت گوهري درخشان ونوراني قرار داد و ادم او را براي احترام بر شانه اش حمل نمود .و هر گاه خسته مي شد جبرئيل اورا حمل مي کرد تا به مکه رسيد .در مکه بسيار با او مانوس شد و هر روز و شبي با او تجديد ميثاق و عهد مي نمود .انگاه چون که خداوند کعبه را بنا نهاد ،اين سنگ را در اين رکن از کعبه جاي داد زيرا که خداوند عهد و پيماني را که ازبني ادم گرفته بود در اين مکان بود ودر اين مکان عهد و ميثاق را به ملک سپرد .وچونکه ادم از طرف خانه خدا به جانب صفا ومروه رفت و از صفا چشمش به دين رکن افتاد و سنگ را ديد تکبير و لا الله الا الله گفت و خدا را بزرگ شمرد .بدين سبب اين روش با قيمانده است که وقتي حاجي به صفا رسيد و رو به رکني که در حجر الاسوداست مي کند تکبير مي گويد .چون خداوند عهد و پيمان را نزد اين سنگ و ديعه نهاد و نزد سايرملا ئکه نيست .زيرا ان هنگامي که خداوند از خلايق نسبت به ربو بيت خودش و نبوت خاتم الانبيا محمد مصطفي (ص) ووصايت علي بن ابيطالب عهد و پيمان گرفت تمام ملا ئکه به لرزه در امدند و اول کسي که پيشي گرفت در اقرار نمودن بدين عهد و پيمان همين ملک بود و در ميان انها کسي دوستدارتر از اين ملک نسبت به محمد( ص )وال محمد( ص )نبود .بدين جهت خداوند او را از ميان ملائک برگزيد و عهد و پيمان خود را به دو سپرد .واوروز قيامت حاضرمي شود در حالي که با زبان گوياو چشمي بينا دارد و به نفع هر کس که در اين مکان مقدس حاضر شود وبا تجديد عهد و پيمان بنمايد.
در اين روايت نفيس نشانه ها و رهنمود هايي است به سوي مقامهاو مراتب عاليه که اکثر مردم از درک ان عاجزند ،مگر اينکه فارغ البال باشند ،همانگونه که امام صادق (ع )در ابتدا فرمودند سوال مشکلي است و جستجو از جواب نمو ده اي ،به بکير بن اعين فرمودند :بفهم انگاه فرمودند :قلبت را از شبهات خالي کن و خوب گوش فراده و عمده دشواري اين حديث در تبديل ملک به سنگ است و شايد اين نتيجه قبولي توبه ادم( ع) باشد بدان گونه که فهميده مي شود .به ياري معارف الهي بود که او را ياري نمودند .خداوند به مانيزتوفيق ان معارف را عنايت فرمايد و ما را ثابت قدم بدان بگرداند همان گونه که گوهر درخشان را به سنگ بون ياري نمود بدون اينکه از قدر و منزلتش چيزي کاسته شود مگر اينکه خداوند او را به ملکو تيت ناطق متحول گرداند که در روز قيامت به ياد اورد ان عهد و پيمانهايي که با او بسته شد به ياري خدا که او بهترين ياوران است .
فروغ کافي ج4ص184حديث3
|


ابوالفرج در مقاتل الطالبيين روايت كرده كه پس از ضربت خوردن امير مؤمنان، اطباى كوفه را به بالين آن حضرت آوردند و در ميان آنها هيچ يك در معالجه زخم و جراحى استادتر از اثير بن عمرو نبود و او متخصص در معالجه زخمها و جراحات بود و از جمله چهل نفر جوانى بود كه در زمان ابوبكر در عين التمر به دست خالد بن وليد اسير گشته و در كوفه ساكن شده بود.
طبيب مزبور همين كه زخم سر آن حضرت رامشاهده كرد، دستور داد شُش گوسفندى را بياورند و از ميان آن رگى را بيرون آورد و آن رگ را در زخم مزبور نهاد و پس از اندكى بيرون آورد و آن را مشاهده كرد. سپس رو بدان حضرت كرده، گفت: «اى امير مؤمنان، هر وصيتى دارى، بكن كه ضربت شمشير اين دشمن خدا به مغز سررسيده و معالجه سودى ندارد.» در اين وقت بود كه امير المؤمنين كاغذ و قلم و دواتى طلبيد و شروع به وصيت كرد.
وصيتنامه حضرت على(ع) را در كتابهاى حديث به اجمال و تفصيل به طور مختلف نقل كردهاند كه يكى را ابوالفرج نقل كرده است و در كافى مرحوم كلينى هم نظير همين وصيت را كه ابوالفرج روايت كرده، نقل مىكند و در نهج البلاغه نيز (در ذيل نامه شماره 47) اجمالى از اين وصيت ذكر شده و خلاصهاى از آن در كشف الغمه و روايات ديگر آمده كه همه آنها را مجلسى(ره) در بحار الانوار نقل كرده است و ما همان روايت ابوالفرج را كه نسبتاً جامعتر از ديگران است، نقل مىكنيم.
بسمالله الرحمن الرحيم
اين وصيتنامهاى است كه اميرالمؤمنين، على بن ابيطالب بدان وصيت مىكند: گواهى مىدهد كه معبودى جز خداى نيست كه يگانه است و شريك ندارد و نيز گواهى دهد كه محمد(ص) بنده و رسول اوست، كه خداوند او را به راهنمايى و دين حق فرستاد تا بر همه اديان پيروزش كند، اگرچه مشركان آن را ناخوش دارند. درود و بركات خدا بر او باد! «همانا نماز و پرستش و زندگى و مرگ من از آن خداوندى است كه پروردگار جهان است و شريكى براى او نيست و بدان مأمور گشتهام و منم از نخستين مسلمانان».1
اى حسن! من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر كسىكه اين وصيتنامه به او برسد، به تقوا و ترس از خداوندى كه پروردگار شماست، سفارش مىكنم و بايد نميريد جز اينكه مسلمان باشيد و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد؛ زيرا به راستى من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مىفرمود: اصلاح دادن ميان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دين را تباه ساخته و از بين مىبرد، افساد ميان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلى العظيم [نيرويى جز به وسيله خداى بزرگ نيست]. به خويشان و ارحام خويش توجه داشته باشيد و به آنان پيوند كنيد، صله رحم كنيد تا خداوند در روز قيامت حساب را بر شما آسان گرداند.
الله الله فى الايتام، فلا تغبوا افواههم، ولا تضيعوا بحضرتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد، درباره يتيمان، پس براى دهنهاشان به سبب سنگدلىتان نوبت قرار ندهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه نگاهشان داريد).
الله الله فى جيرانكم، فانهم وصيه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره همسايگانتان كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش كرده و پيوسته درباره آنان توصيه مىفرمود، به اندازهاى كه ما گمان كرديم براى همسايگان از همسايه خود ارث قرار مىدهد و حرمت آنان به حدى است كه سهمى در مالشان براى همسايه تعيين كرده!
الله الله فى القرآن، فلايسبقكم الى العمل به احد غيركم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره قرآن مبادا كسى به عملكردن بدان بر شما سبقت جويد.
الله الله فى الصلاه فانه خير العمل وانها عمود دينكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره نماز؛ زيرا كه نماز ستون دين شماست.
الله الله فى بيت ربكم لاتخلوه ما بقيتم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره خانه پروردگارتان (خانه كعبه)، مبادا تا زنده هستيد، آن خانه از شما خالى بماند، كه اگر رها شد، مهلت داده نمىشويد و به عذاب دچار مىگرديد و اگر از شما خالى ماند، كيفر خداوند فرصت زندگى به شما نمىدهد.
الله الله فى الزكاه فانها تطفى غضب ربكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد در دادن زكات اموال خود كه زكات خشم پروردگار را فرونشاند.
الله الله فى شهر رمضان فان صيامه جُنه من النار: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره روزه ماه رمضان؛ زيرا كه آن براى شما چون سپرى است از آتش دوزخ.
الله الله فى الفقراء والمساكين فشاركوهم فى معاشكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره بينوايان و مسكينان و آنها را در زندگى خود شريك سازيد و از خوراك و لباس خود به آنها نيز بدهيد.
الله الله فى الجهاد باموالكم وانفسكم والسنتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره پيكار كردن در راه خدا به مالها و جانها و زبانهاى خويش.
الله الله فى ذريه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره امت پيغمبرتان، مبادا در ميان شما ظلم و ستمى واقع شود.
الله الله فى اصحاب نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره اصحاب پيغمبرتان؛ زيرا كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش فرموده.
الله الله فى النساء وفيما ملكت ايمانكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره زيردستانتان، غلامان و كنيزان؛ زيرا كه آخرين سفارش و وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه فرمود: «من شما را درباره دو دسته ناتوان كه زيردست شما هستند، سفارش مىكنم».2
آنگاه فرمود:
الصلاه الصلاه، لا تخافوا فى الله لومه لائم...: نماز! نماز! درباره خداوند از سرزنش مردمان نهراسيد؛ چه، هر كس به شما ستم كند يا انديشه بد داشته باشد، خداوند شر او را كفايت فرمايد. با مردم به نيكى سخن بگوييد، همانطور كه خدا فرمود. امر به معروف و نهى از منكر را ترك مكنيد كه رشته كار از دست شما بيرون شود، آنگاه هر چه دعا كنيد و از خداوند دفع شر خواهيد، پذيرفته نگردد و به اجابت نرسد.
بر شما باد هنگام معاشرت، به فروتنى و بخشش و نيكويى درباره يكديگر. و زنهار از جدايى و تفرقه و پراكندگى و روىگردانيدن از هم. و در نيكوكارى، يار و مددكار يكديگر باشيد و بر گناه و ستمكارى كمك مباشيد كه شكنجه و عذاب خدا بسيار سخت است.
خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پيغمبرش را در حق شما حفظ فرمايد، اكنون با شما وداع مىكنم و شما را به خدا مىسپارم و سلام و رحمتش را بر شما مىخوانم.
***
در كافى آمده است كه پس از پايان وصيت پيوسته مىگفت: «لاالهالاالله» تا وقتى كه روح مقدس آن حضرت به ملكوت اعلى پيوست. در نهج البلاغه است كه در پايان وصيت، امام(ع) فرزندان خود را مخاطب ساخته بدانها فرمود:
اى فرزندان عبدالمطلب، نيابم (و نبينم) شما را كه در خون مسلمانان فرو رويد (و دست به كشتار مردم زنيد) به بهانه اينكه بگوييد: «اميرالمؤمنين كشته شده» (و هر كارى بخواهيد، به اين بهانه انجام دهيد) و بدانيد كه در برابر من، جز كشنده من كسى نبايد كشته شود. بنگريد چون من از ضربت او از دنيا رفتم، يك ضربت به او بزنيد و او را مثله مكنيد كه من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مىفرمود: «از مثله كردن بپرهيزيد. اگر چه به سگ گزنده و هار باشد!»
پينويس:
1. اين قسمت از آيههاى 163 ج 162، سوره انعام اقتباس شده است.
2. ابن ابى الحديد در شرح نهجالبلاغه گويد: مقصود از دو دسته ناتوان حيوان ناطق (يعنى انسان) و حيوان صامت، (يعنى بهايم) مىباشد.
منبع: روزنامه اطلاعات
نگارنده: آيتالله سيدهاشم رسولى محلات
تصاویری از خانه امیرالمؤمنین (ع) در شهر کوفه
سؤال: از نظر قرآن مجيد و روايات اسلامى قسم ياد كردن چه حكمى دارد؟ و اگر كار شايسته اى نيست، چرا خداوند در قرآن مجيد اين همه قسم خورده است؟
پاسخ: قسم خوردن در كارهاى شخصى چنانچه دروغ باشد حرام است، و از گناهان كبيره به شمار مى رود. و اگر راست باشد كراهت شديد دارد.(1)
بدين جهت در دستورات و آداب اسلامى سفارش شده كه حتّى الامكان قسم نخوريد. اساس اين حكم، آياتى از قرآن مجيد است; و عمده آن، آيه شريفه 224 سوره بقره مى باشد:
«(وَلاَ تَجْعَلُوا اللهَ عُرْضَةً لاَِيْمَانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَتَتَّقُوا وَتُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ وَاللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ); خدا را در معرض سوگندهاى خود قرار ندهيد; و براى اينكه نيكى كنيد، و تقوا پيشه سازيد، و در ميان مردم اصلاح كنيد (سوگند ياد ننماييد). و خداوند شنوا و داناست».
آيه مذكور مردم را از قسم خوردن، حتّى در كارهاى خوب نهى كرده، و به آنها سفارش مى كند قسم را ترك كنند.
در شأن نزول اين آيه شريفه آمده است كه دختر عبدالله بن رواحه، از اصحاب و ياران پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)، با همسرش اختلاف داشت. عبدالله بارها در مورد اختلاف آنها وساطت كرده بود، ولى اين بار حوصله اش سر رفت و قسم خورد كه ديگر كارى به كار آنها نخواهد داشت.(2)
1 . رساله توضيح المسائل معظّم له، مسأله 2304 .
2 . تفسير نمونه، ج 2، ص 145، ذيل آيه مورد بحث.
پدران و مادران نبايد در تمام امور فرزندانشان دخالت كنند، و استقلال آنها را به مخاطره بيندازند; ولى زمانى كه مشكلات مهمّى در زندگى آنها ايجاد مى شود، كه آنها به تنهايى قادر بر حلّ و فصل آن نيستند، نبايد بى تفاوت بنشينند. بلكه موظّف هستند به يارى آنها بشتابند، و با استفاده از تجربه خود، آن را حل كنند. به هر حال پس از قسم عبدالله بن رواحه آيه مذكور نازل شد و او را مورد عتاب و سرزنش قرار داد كه: چرا چنين قسمى ياد كردى؟!
خداوند متعال در ادامه اين بحث، در آيه 225 سوره بقره به دو نوع سوگند و قسم اشاره مى كند:
«(لاَ يُؤَاخِذُكُمُ اللهُ بِاللَّغْوِ فِى أَيْمَانِكُمْ وَلَكِنْ يُؤَاخِذُكُمْ بِمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَاللهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ); خداوند شما را به خاطر سوگندهايى كه بدون توجّه ياد مى كنيد مؤاخذه نخواهد كرد، امّا به آنچه دلهاى شما كسب كرده (و سوگندهايى كه از روى اراده و اختيار ياد مى كنيد،) مؤاخذه مى كند و خداوند آمرزنده و بردبار است».
نوع اوّل، سوگند لغو ناميده مى شود. منظور از قسم لغو، آن است كه انسان در حالتى غير عادى، كه حال خودش را نمى فهمد قسم ياد كند. چنين قسمى اعتبارى ندارد، و طبق آيه شريفه نبايد به آن اعتنا كرد.
نوع دوم، سوگندى است كه در حال عادى، و از روى اراده و اختيار بجا آورده مى شود. چنين قسمى معتبر، و عمل بر طبق آن لازم، و تخلّف از آن حرام است; مشروط بر اينكه آنچه براى آن قسم خورده شده، كار حرامى نباشد. مثل اينكه در حال عادى و با علم و اختيار قسم مى خورد كه ديگر به خانه برادرش نرود، چنين قسمى اعتبار ندارد. زيرا هر چند از روى علم و اختيار و در حالت عادى بوده، ولى چون براى كار حرامى است عمل به آن واجب نيست. چرا كه صله رحم واجب است، و نمى توان با قسم و نذر و مانند آن، واجب الهى را ترك كرد.
امّا اگر سوگند در حال عادى و همراه با اختيار و اراده باشد، و آنچه براى آن قسم مى خورد نيز كار بدى نباشد، بايد مطابق آن عمل كند. مثل اينكه قسم مى خورد هر هفته به نماز جمعه برود، يا ماهى يكى دو بار به زيارت فلان امامزاده مشرّف شود، يا نمازهايش را به جماعت بخواند.(1)
به دو نمونه از سوگندهاى دروغ و پيامدهاى آن در قرآن مجيد اكتفا مى كنيم:
اوّل: خداوند متعال در آيه 77 سوره آل عمران، آن دسته از يهوديان معاصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه از پذيرش اسلام استنكاف ورزيده، و اصرار بر لجاجت و كارشكنى داشتند را چنين توصيف مى كند:
«(إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللهِ وَأَيْمَانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلا أُوْلَئِكَ لاَ خَلاَقَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ وَلاَ يُكَلِّمُهُمُ اللهُ وَلاَ يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلاَ يُزَكِّيهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ); كسانى كه پيمان الهى و سوگندهاى خود (به نام مقدّس او) را به بهاى ناچيزى مى فروشند، آنها بهره اى در آخرت نخواهند داشت; و خداوند با آنها سخن نمى گويد، و به آنان در قيامت نمى نگرد، و آنها را (از گناه) پاك نمى سازد، و عذاب دردناكى براى آنهاست».
مجازاتهاى سخت و دردناكى كه براى اين دسته از يهوديان، بخاطر عمل نكردن به سوگندهايشان ذكر شده، قابل تأمّل است. دقّت كنيد:
1. هيچ بهره اى از رحمت خدا و بهشت برين، و همنشينى با بزرگان و اولياءالله ندارند. (لا خلاق لهم فى الآخرة)
2. خداوند در روز قيامت با آنها سخن نخواهد گفت. (لا يكلمهم الله)
از اين آيه شريفه استفاده مى شود كه خداوند در سراى آخرت با مؤمنان و افراد صالح العمل سخن مى گويد. و بسى افتخار است كه خداوند متعال بندگان شايسته
1 . البتّه علاوه بر دو شرط مذكور، شرطهاى ديگرى نيز در سوگند معتبر است، كه در رساله هاى توضيح المسائل به آن پرداخته شده است، مطالعه فرماييد.
خويش را در آن جهان مخاطب قرار دهد، و همان گونه كه با پيامبرانش در دنيا سخن مى گفته، با آنها سخن بگويد.
البتّه معناى اين جمله آن نيست كه خداوند همچون بشر جسم است، و همانند وى زبان و چشم و گوش و ديگر اعضا دارد، بلكه سخن گفتن پروردگار به معناى ايجاد امواج صوتى است.
3. علاوه بر اينكه با سوگندشكنان سخن نمى گويد، به آنها نگاه هم نكرده، و نظر لطفش را شامل حال آنها نمى نمايد. (و لا ينظر اليهم).
4. چهارمين مجازات چنين اشخاصى اين است كه آلودگيهاى آنها را از بين نمى برد، و از گناه پاكشان نمى سازد. (و لا يزكيهم).
5. و در نهايت عذابى سخت و دردناك درانتظار آنهاست. (و لهم عذاب اليم).
با عنايت به مجازاتهاى سخت قسم دروغ، بايد نهايت دقّت را در سخنان و گفتار خود داشته باشيم، تا مبادا آلوده اين گناه بزرگ شويم.
دوم: از جمله كسانى كه به شهادت قرآن مجيد قسم دروغ ياد مى كنند منافقين هستند. خداوند متعال در مورد اين صفت آنان مى فرمايد:
«(اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ); آنها سوگندهايشان را سپر ساخته اند تا مردم را از راه خدا باز دارند، و كارهاى بسيار بدى انجام مى دهند».(1)
خداوند متعال منافقين را، كه در پناه قسم هاى دروغ، خويش را مسلمان جلوه داده، و به اغوا و فريب مسلمين مى پرداختند، شديداً سرزنش كرده، و آيه چهارم همين سوره در تعبير كم نظيرى مى فرمايد:
«(قَاتَلَهُمُ اللهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ); خداوند آنها را بكشد، چگونه از حق منحرف مى شوند؟!»
1 . منافقون، آيه 2 .
جالب اينكه تعبير مذكور در سراسر قرآن فقط دوبار به كار رفته است; يكبار در مورد منافقين دو چهره، كه با قسم هاى دروغ مردم را از راه خداوند منحرف مى كنند، و بار ديگر در سوره توبه در مورد مشركان از يهود.
همين دو آيه براى ارائه تصويرى روشن از زشتى قسم دروغ و مجازاتهاى شديد آن در قرآن مجيد كافى است.
روايات متعدّدى از پيشوايان دينى در اين زمينه وجود دارد كه به چند نمونه آن قناعت مى شود:
1. امام صادق(عليه السلام) خطاب به يكى از يارانش به نام سدير مى فرمايد:
«يا سُدَيْرُ مَنْ حَلَفَ بِاللهِ كاذِباً كَفَرَ، وَ مَنْ حَلَفَ بِاللهِ صادِقاً اَثِمَ; اى سدير! هر كس به نام خدا قسم دروغ ياد كند مرتكب گناه بزرگى شده، و اگر قسم راست بخورد كار مكروهى بجا آورده است».(1)
منظور از كفر در روايت مذكور خروج از دين نيست، بلكه منظور گناه بزرگ و كبيره است. بنابراين، قسم دروغ از گناهان كبيره است.
همان گونه كه منظور از «إثم» در اين حديث، گناه و معصيت نيست، بلكه كراهت شديد است.
نتيجه اينكه قسم دروغ گناه كبيره است; و قسم راست كراهت شديد دارد.
2. در روايت ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم كه:
روزى عدّه اى از ياران خاصّ حضرت عيسى بن مريم(عليهما السلام) خدمت آن حضرت رسيده، و عرض كردند: اى تعليم دهنده خوبيها، ما را ارشاد كن.
حضرت در پاسخ به تقاضاى آنان فرمود: «اِنَّ مُوسى نَبِىَّ اللهِ اَمَرَكُمْ اَنْ لا تَحْلِفُوا بِاللهِ كاذِبينَ وَ أنَا آمُرُكُمْ اَنْ لا تَحْلِفُوا بِاللهِ كاذِبينَ وَ لا صادِقينَ; پيامبر خدا حضرت
1 . وسائل الشيعه، ج 16، كتاب الايمان، باب 1، ح 6 .
موسى(عليه السلام) به شما دستور داد كه قسم دروغ نخوريد، ولى من از شما مى خواهم كه به نام خدا قسم ياد نكنيد; نه قسم دروغ، و نه راست».
نتيجه اينكه آيات قرآن و روايات معصومان به شدّت قسم دروغ را تقبيح نموده، بلكه قسم راست را نيز مكروه شمرده است.
همان گونه كه گذشت بزرگان دين سفارش كرده اند كه مسلمانان حتّى الامكان سوگند راست هم نخورند، و خود به اين سفارش عمل كرده اند. حتّى در مواردى كه ترك قسم راست زيانهاى مالى بزرگى به همراه داشته است.
در حديثى مى خوانيم كه يكى از بزرگان دين براى خود همسرى انتخاب كرده بود، به ايشان اطّلاع دادند كه آن زن از طايفه خوارج است، و به برخى از ائمه(عليهم السلام)توهين مى كند. ايشان تصميم به جدايى از آن زن مى گيرد. او را طلاق مى دهد و مهريّه اش كه چهارصد دينار بود را نيز مى پردازد. آن زن به امير مدينه شكايت نموده، و مجدّداً مهريّه اش را مطالبه مى كند. امير مدينه شوهر آن زن را مى خواهد و مى گويد: قسم بخور كه مهريّه اش را پرداخته اى. او قسم نمى خورد، و دوباره مهريّه زن را مى پردازد! فرزندش مى گويد: پدر جان! مگر تو بر حق نبودى. چرا قسم نخوردى؟ آن بزرگ مى فرمايد: بله، برحق بودم ولى براى حفظ حرمت نام پروردگار قسم را ترك نمودم!».(1)
در روايتى از امام باقر(عليه السلام) مى خوانيم: «آنچه را انسان بخاطر جلب رضاى خدا ترك مى كند و از دست مى دهد، گم نمى شود».(2)
بنابراين، شايسته است انسان قسم راست را نيز ترك كند، هر چند متحمّل ضرر و زيان مالى شود، كه خداوند آن را جبران خواهد كرد.
1 . وسائل الشيعه، ج 16، كتاب الايمان، باب 2، ح 1 .
2 . همان مدرك، ح 2 .
اين دستور عالى مكتب نجات بخش اسلام و عمل پيشوايان به حق كجا، و رفتار برخى از مسلمانان كه براى بى ارزش ترين چيزها به غليظ ترين قسم ها متوسّل مى شوند كجا!
سوگند از جهتى دو رقم است:
نخست قسمى كه براى اثبات يا نفى مطلبى ياد مى شود، مثل اينكه شخصى براى اثبات طلبش سوگند ياد مى كند، كه به آن «يمين مردوده» گفته مى شود.
يا براى نفى ادّعاى شخصى كه خود را از من طلبكار مى داند قسم مى خورم. نوع دوم، قسم تعهّد است. اين نوع قسم براى اثبات يا نفى چيزى نيست، بلكه به منظور سپردن تعهّدى است. مثل اين شخص قسم مى خورد كه در فلان روز به فلان مركز كمكهاى مردمى بيايد، و به فقرا كمك كند.
قسم نوع اوّل اگر دروغ باشد گناه دارد و مجازات آن همان گونه كه گذشت شديد است، ولى كفّاره اى ندارد، زيرا تعهّدى در آن وجود ندارد، و براى اثبات يا نفى مطلبى قسم ياد شده است.
اما نوع دوم كه قسم تعهّد نام دارد، در صورتى كه از آن تخلّف شود، و مطابق آن عمل نگردد، علاوه بر گناه و مجازات اخروى، كفّاره نيز دارد. و كفّاره آن سير كردن شكم ده فقير، يا پوشانيدن ده نيازمند برهنه است. و در صورتى كه قادر بر هيچ يك از دو مورد فوق نباشد، بايد سه روز روزه بگيرد. و جالب اينكه اگر سوگند خود را مقيّد به زمان و مكان خاصّى ننمايد، در هر نوبت كه با آن مخالفت كند بايد كفّاره مذكور را بپردازد. بنابراين در كارهاى اجتماعى، مثل نمايندگان مجلس كه در ابتداى دوره نمايندگى خويش قسم ياد مى كنند كه به نظام و مردم خيانت نكنند، و وظايف نمايندگى خويش را به نحو احسن انجام دهند، اگر برخلاف اين قسم عمل كنند بايد كفّاره دهند، و چنانچه در طول دوره نمايندگى بطور مكرّر از سوگند مذكور تخلّف
نمايند، بايد به همان نسبت كفّاره را تكرار كنند!
نتيجه اينكه كفّاره تخلّف از قسم سنگين است، و سفارش من به شما عزيزان اين است كه مراقب باشيد حتّى الامكان قسم نخوريد و نذر نكنيد، زيرا بار تكاليف ما به اندازه كافى سنگين است. با نذر و قسم، بار اضافى بر خود تحميل نكنيم، كه گاه بايد يك عمر كفّاره آن را بپردازيم.
خلاصه اينكه سوگندى كه براى اثبات يا نفى مطلبى ياد مى شود در صورتى كه دروغ باشد كفّاره ندارد، امّا قسم تعهّدى در صورت تخلّف كفاره دارد، هر چند هر دو از نظر حرمت در صورت دروغ بودن و تخلّف، يكسان هستند.
سؤال مهم!
از مباحث گذشته روشن شد كه سوگند ياد كردن اگر راست هم باشد كراهت شديد دارد، و لذا در دستورات دينى سفارش به ترك آن شده است. با توجّه به اين مطلب، چرا خداوند متعال اين همه قسم ياد كرده است؟ طبق جستجوى محدودى كه فقط روى جمله «والذى نفسى بيده» در كتاب بحارالانوار انجام شد، اين جمله در 16 جلد كتاب مذكور و نزديك به دويست بار از زبان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) تكرار شده است. چرا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بطور وسيع و گسترده سوگند خورده است؟ حضرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام) نيز در نهج البلاغه مكرّر قسم ياد كرده است. مثلا در جمله اى فرمودند:
«وَاللهِ لَوْ اُعْطيتُ الاْقاليمَ السَّبْعَةَ بِما تَحْتَ اَفْلاكِها، عَلى اَنْ اَعْصِىَ اللهَ فى نَمْلَة اَسْلُبُها جُلْبَ شَعيرَة ما فَعَلْتُهُ; به خدا سوگند! اگر هفت اقليم (تمام كره زمين) را با آنچه در زير آسمانهاست به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم، به اين كه پوست جوى را به ظلم از دهان مورچه اى بگيرم، چنين نخواهم كرد».(1)
اين سوگندها چگونه توجيه مى شود؟
جواب: قسم براى مسائل شخصى، طبق آنچه در مباحث پيشين گذشت ـ حتّى اگر
1 . نهج البلاغه، خطبه 224 .
راست باشد ـ كراهت شديد دارد. امّا چنانچه موضوع سوگند، مسائل شخصى نباشد، بلكه براى مسائل تربيتى قسم ياد شود هيچ اشكالى ندارد. و سوگندهايى كه در قرآن مجيد و روايات حضرات معصومين(عليهم السلام) آمده، از اين قبيل است. بنابراين اگر ما هم براى تشويق مردم به كارهاى خير، قسم بخوريم، مثل اينكه بگوييم: «به خدا قسم نماز جماعت قابل مقايسه با نماز فرادى نيست» يا براى نهى از منكر بگوييم: «قسم به ذات پروردگار كه رشوه خوارى از گناهان بزرگ است» و قسم هايى مانند آن، نه تنها كراهتى ندارد، بلكه كار خوبى است.
نتيجه اينكه قسمهاى شخصى حتّى اگر راست باشد مكروه است، امّا قسم هاى كه به منظور تربيت افراد جامعه ياد مى شود هيچ كراهتى ندارد. و قَسم هاى خدا از قِسم دوم است.
سؤال: همان گونه كه در مباحث سابق گذشت، قسم هاى قرآن متنوّع است. خداوند به ذات خود و جان پيامبرش، شب و روز، صبحگاهان، روح انسان، و حتّى برخى از موادّ غذايى قسم ياد كرده است. آيا ما هم مى توانيم به مخلوقات پروردگار قسم ياد كنيم، يا فقط سوگند به ذات پاك او جايز است؟ در بين مردم مرسوم است كه به جان خودشان، جان فرزندانشان، جان عزيزانشان، به شرفشان، به مقدّساتشان قسم مى خورند. آيا اين سوگندها جايز است؟
خلاصه اينكه: آيا سوگند به غير خداوند جايز است؟
پاسخ: احاديث و روايتى در كتب ما شيعيان، و همچنين منابع اهل سنّت، آمده كه صريحاً از اين كار نهى مى كند; به عنوان نمونه به چند مورد آن اشاره مى شود:
1. على بن مهزيار مى گويد به امام جواد(عليه السلام) عرض كردم:
«خداوند متعال در قرآن مجيد به «شب» و «روز» و «ستارگان» و مانند آن قسم خورده است. آيا ما هم مى توانيم به غير ذات پاك پروردگار قسم بخوريم؟
امام در پاسخ فرمودند: اِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُقْسِمُ مِنْ خَلْقِهِ بِما شاءَ، وَ لَيْسَ لِخَلْقِهِ اَنْ يُقْسِمُوا اِلاّ بِهِ عَزَّ وَ جَلَّ; خداوند به هر يك از مخلوقاتش كه مايل باشد قسم ياد مى كند، امّا براى مخلوقات پروردگار جز سوگند به ذات پاك خداوند جايز نيست».(1)
2. محمّد بن مسلم نيز چنين روايت مى كند:
«از امام باقر(عليه السلام) شنيدم كه فرمود: گام در جاى قدمهاى شيطان ننهيد. سپس فرمود: كُلُّ يَمين بِغَيْرِاللهِ فَهِىَ مِنْ خُطُواتِ الشَّيْطانِ; هر قسمى به غير ذات خداوند، از گامهاى شيطان است».(2)
3. عبدالرحمن بن ابى عبدالله مى گويد:
«سَأَلْتَ اَباعَبْدِاللهِ(عليه السلام) عَنْ رَجُلِ حَلَفَ اَنْ يَنْحَرَ وَلَدَهُ؟ قالَ: ذلِكَ مِنْ خُطُواتِ الشَّيْطانِ; از امام صادق(عليه السلام) در مورد مردى كه قسم خورد فرزندش را بكشد پرسيدم؟ امام فرمود: اين نوع قسم از گامهاى شيطان است».(3)
در تفسير جمله «حلف أن ينحر ولده» دو احتمال وجود دارد:
الف) آن شخص قسم ياد كرد كه بچّه اش را سر ببرد. اين قسم چه حكمى دارد؟ آيا لازم است مطابق آن عمل كند؟ طبق اين تفسير، روايت ربطى به بحث ما ندارد.
ب) اينكه آن شخص مى گويد من بچّه ام را به دست خود كشته باشم اگر فلان كار را كرده باشم! يعنى براى اهميّت قسم، و تأكيد بر عدم انجام كار مورد نظر، بدين شكل در مورد فرزندش سوگند ياد كرده است. و ظاهراً احتمال دوم صحيح باشد، در اين صورت روايت مرتبط با بحث ما مى شود، و طبق اين روايت امام صادق(عليه السلام) قسم ياد كردن به غير خدا را جايز نمى شمارد.
عدم جواز قسم به غير خدا در منابع حديثى اهل سنّت نيز آمده است. از جمله در حديثى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه بيهقى در كتابش نقل كرده، مى خوانيم:
1 . وسائل الشيعه، ج 16، ابواب الايمان، باب 30، ح 1 .
2 . همان مدرك، باب 15، ح 4 .
3 . همان مدرك، ح 5 .
«مَنْ حَلَفَ بِغَيْرِ اللهِ فَقَدْ اَشْرَكَ; هر كس به غير خدا قسم بخورد، مشرك است!».(1)
نتيجه اينكه روايات مذكور و روايات ديگر، كه جهت رعايت اختصار از ذكر آنها خوددارى شد، هيچ كدام قسم به غير خداوند را جايز نمى شمرد.
از سوى ديگر، در برخى روايات مى خوانيم كه گاه حضرات معصومين(عليهم السلام) به غير خدا قسم ياد مى كردند. به عنوان مثال حضرت على(عليه السلام) در ده جاى نهج البلاغه به جان خودش سوگند ياد كرده است. مثلا در خطبه 56 نهج البلاغه خطاب به ياران و اصحاب بىوفايش مى فرمايد:
«وَ لَعَمْرى لَوْ كُنّا نَأْتى ما أَتَيْتُمْ ما قامَ لِلدِّيْنِ عَمُودٌ وَ لا اخْضَرَّ لِلاْيمانِ عُودٌ; به جانم سوگند اگر ما در مبارزه مثل شما بوديم، هرگز پايه اى براى دين بر پا نمى شد، و شاخه اى از درخت ايمان سبز نمى گرديد».
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز گاه به غير خدا سوگند مى خورد. از جمله در حديثى كه بيهقى نقل مى كند، مى خوانيم:
«شخصى خدمت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) رسيد، و از آن حضرت تقاضا كرد اصول معارف اسلام را برايش بيان كند. حضرت چنين كرد.
آن مرد عرب گفت: مى روم، و به اين اصول عمل مى كنم.
پيامبر فرمود:... اَفْلَحَ وَ اَبيهِ، اِنْ صَدَقَ دَخَلَ الْجَنَّةَ; اگر به آنچه گفتم عمل كند، به جان پدرش سوگند كه رستگار مى شود و داخل بهشت مى گردد».(2)
خلاصه اينكه آن دسته از روايات كه از سوگند به غير خداوند منع مى كند، با اين روايات كه گاه حضرات معصومين(عليهم السلام)به غير خدا سوگند مى خورند، ظاهراً در تعارض هستند. راه حل تعارض(3) چيست؟ به كدام دسته از روايات عمل كنيم؟
1 . سنن الكبرى، ج 10، ص 29 .
2 . سنن بيهقى، ج 2، ص 466 .
3 . در ضمن از اين تعارض به يك نكته پى مى بريم و آن اينكه با مطالعه يك حديث نمى توان فوراً به مضمون آن فتوا داد، و حكمى را صادر كرد. بلكه بايد تمام جوانب آن را مطالعه نمود، چنانچه احاديث متعارضى وجود داشت، ابتدا تعارض ظاهرى آن را برطرف كرد، و پس از جمع بندى نهايى حكم شرعى آن را صادر كرد.
راه حلهاى مختلفى براى رفع تعارض روايات مورد بحث ارائه شده، كه به سه نمونه آن اشاره مى شود:
الف) در صدر اسلام برخى از مسلمين قسمهايى ياد مى كردند كه بوى شرك مى داد، بدين جهت به آنها دستور داده شد كه فقط به نام خدا قسم ياد كنند. بنابراين، منظور از ممنوع بودن قسم به غير خدا، قسم هايى است كه بوى شرك مى دهد، مثل آنچه در روايت زير آمده است:
«روزى عمر در محضر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) به جان پدرش قسم خورد. پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: اِنَّ اللهَ يَنْهاكُمْ اَنْ تَحْلِفُوا بِآبائِكُمْ; خداوند قسم به پدرانتان را ممنوع كرده است».(1)
پيامبر(صلى الله عليه وآله) مسلمانان صدر اسلام را از سوگند ياد كردن به نام پدرانشان، كه افراد مشركى بودند، نهى كرد. چرا كه اين قسم ها بوى شرك مى داد.
بنابراين قسم به غير خدا در صورتى كه چنين پيامد منفى نداشته باشد، اشكالى ندارد.
ب) گاه مسلمانان قسم هايى به غير خدا مى خوردند كه آثار منفى زشتى به دنبال داشت. به عنوان مثال، از جمله قسم هايى كه در بين مردم در صدر اسلام و عصر ائمه(عليهم السلام) مرسوم بود، قسم به عِتاق و طلاق بود. بدين معنا كه به شخصى كه در معرض اتّهام چيزى بود، مى گفتند: فلان كار را انجام نداده اى. اگر انجام داده باشى تمام بندگانت آزاد، و همسرانت مطلّقه باشند! و واقعاً عرب هاى آن زمان، به چنين قسمهايى پايبند بودند. و ظاهراً اهل سنّت هنوز هم به آن معتقدند. امّا شيعه چنين قسمهايى را قبول ندارد. زيرا معتقد است عتق و طلاق صيغه مخصوص به خود دارد، و با قسم بنده اى آزاد نمى گردد، و زنى مطلّقه نمى شود. قسم به غير خدا كه در روايات
1 . سنن الكبرى، ج 10، ص 28 .
نهى شده، گاه ناظر به چنين قسمهايى است. كه به يك نمونه آن اشاره مى كنيم:
«روزى منصور، خليفه عبّاسى معاصر امام صادق(عليه السلام)، آن حضرت را طلبيد و به وى عرض كرد: شنيدم معلّى بن خنيس، كه از ياران و اصحاب تو مى باشد، برايت اسلحه تهيّه مى كند، و مردم را به سوى تو فرا مى خواند، تا بر عليه ما قيام كنى؟
امام فرمود: به خدا قسم چنين نيست و آنچه به شما رسيده، شايعه اى بيش نمى باشد. منصور گفت:
«لا اَرْضى مِنْكَ إِلاّ بِالطَّلاقِ وَ الْعِتاقِ وَ الْهَدْىِ وَ الْمَشْىِ، فَقالَ: اَبِالاَْنْدادِ مِنْ دُونِ اللهِ تَأْمُرُنى اَنْ اَحْلِفْ؟! اِنَّهُ مَنْ لَمْ يَرْضِ بِاللهِ فَلَيْسَ مِنَ اللهِ فى شَىْء; سخن تو را نمى پذيرم، مگر اينكه قسم به طلاق و عتاق و هدى و مشى ياد كنى!(1)
امام(عليه السلام) فرمود: به من دستور مى دهى به چيزهايى كه حكم بت را در مقابل خدا دارند، قسم بخورم؟ كسى كه به سوگند بر خداوند راضى نشود، ذرّه اى به او ايمان ندارد!».(2)
و از جمله قسمهايى كه آثار منفى زشتى به دنبال داشت اين بود كه: بعضى از مسلمانان قسم مى خوردند: «اگر فلان كار را انجام ندهند يهودى يا نصرانى باشند»(3)كنايه از اينكه حتماً آن را انجام خواهند داد، كه ائمه(عليهم السلام) از چنين قسمهايى نيز جلوگيرى كردند.
پس آن دسته از قسمهايى كه چنين عوارض منفى و پيامدهاى زشتى داشته مورد نهى قرار گرفت، امّا آن دسته قسمهاى به غير خدا كه چنين نبود، اشكالى نداشت.
ج) راه حل سوم آنكه روايات ناهيه از قسمِ به غير خداوند را حمل بر كراهت كنيم، مگر در مواردى كه هدف امور تربيتى باشد; مانند قسم حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) و
1 . توضيح «طلاق» و «عتاق» گذشت و منظور از «هدى» اين است كه اگر آنچه گفتى درست نبود قربانى كنى، و «مشى» بدين معناست كه اگر آنچه گفتى صحيح نبود، با پاى پياده به زيارت خانه خدا بروى.
2 . وسائل الشيعه، ج 16، ابواب الايمان، باب 14، ح 3 .
3 . همان مدرك، باب 34، ح 1 .
اميرمؤمنان(عليه السلام) ـ كه شرح آن گذشت ـ كه در اين صورت كراهت هم ندارد.
نتيجه اينكه: اوّلا حتّى الامكان نبايد قسم خورد، وثانياً: در موارد لزوم، مخصوصاً در مقام قضاوت و رفع اختلاف و خصومت، تنها به نام خدا قسم ياد كنيم، چرا كه قسم به غير نام خدا در مبحث قضاوت ارزشى ندارد، حتّى اگر به مقدّساتى مانند قرآن و پيامبر و امامان باشد. همان گونه كه قسمهاى تعهديّه نيز در صورتى آثار فقهى دارد كه به نام خداوند باشد، و گرنه هيچ اثر فقهى بر آن مترتب نمى شود.
|
|||
|
لولم یخلق علی لم یکن لفاطمة کفو«هر گاه علی آفریده نمی شد، کسی که لایق همسری فاطمه باشد وجود نداشت». * * *ازدواجی که عقدش در ملکوت آسمان بسته شد! کمالات فوق العاده فاطمه(س) از یکسو. و انتسابش به شخص پیامبر از سوی دیگر. و شرافت خانوادگی او نیز از سوی دیگر. سبب شد که مردان زیادی از بزرگان یاران پیامبر(ص) به خواستگاری او بیایند اما همه جواب رد شنیدند. و جالب اینکه غالباً پیامبر در پاسخ آنها میفرمود: امرها الی ربها! «کار فاطمه به دست پروردگار فاطمه است»! از همه عجیبتر خواستگاری «عبدالرحمن بن عوف» بود، همان مرد ثروتمندی که مطابق راه و رسم جاهلیت، به همه چیز از دریچه مادی مینگریست، و مهریه سنگین را دلیل بر شخصیت زن و موقعیت ممتاز شوهر میپنداشت. او به خدمت پیامبر(ص) آمد و عرض کرد: اگر فاطمه را به همسری من درآوری یکصد شتر که بار همه آنها پارچههای گرانقیمت مصری باشد به اضافه ده هزار دینار طلا مهریه او میکنم!! پیامبر(ص) از این خواستگاری زشت و بی معنی چنان خشمگین شد که مشتی سنگریزه برداشت و به طرف عبدالرحمن پاشید و گفت: «تو گمان کردی من بنده پولم و ثروتم که با پول و ثروت میخواهی بر من فخر بفروشی»؟ آری باید در خواستگاری فاطمه الگوهای اسلامی مشخص شود، سنتهای جاهلیت پایمال گردد، و معیارهای ارزش اسلامی معلوم شود. مردم مدینه در این گفتگوها بودند ناگهان این صدا در همه جا پیچید که پیامبر(ص) میخواهد تنها دخترش را به همسری علی بن ابیطالب(ع) در آورد. علی بن ابیطالب که دستش از مال و ثروت دنیا کوتاه بود و از معیارهای عصر جاهلی چیزی نداشت، اما وجودش از فرق تا قدم مملو از ایمان و ارزشهای اصیل اسلامی بود. هنگامی که تحقیق کردند، معلوم شد رهنمون پیامبر(ص) در این ازدواج مبارک تاریخی وحی آسمانی بوده است، زیرا خودش فرمود: «اتانی ملک فقال یا محمد ان اللّه یقرأ علیک السلام و یقول لک: انی قد زوجت فاطمه ابنتک من علی بن ابی طالب فی الملاءِ الاعلی، فزوجها منه فی الارض»: «فرشتهای از سوی خدا آمد و به من گفت: خداوند بر تو سلام میفرستد و میگوید من دخترت فاطمه را در آسمانها به همسری علی بن ابیطالب درآوردم تو نیز در زمین او را به ازدواج علی درآور»! هنگامی که امیر امؤمنان علی(ع) به خواستگاری فاطمه سلام اللّه علیها آمد، چهره مبارکش از شرم گلگون شده بود. پیامبر(ص) با مشاهده او شاد و خندان شد فرمود برای چه نزد من آمدهای؟ ولی امیرمؤمنان علی(ع) به خاطر ابهت پیامبر(ص) نتوانست خواسته خود را مطرح کند، و لذا سکوت کرد. پیامبر(ص) که از درون امیرمؤمنان علی(ع) باخبر بود، چنین فرمود: «لعلک جئت تخطب فاطمة». «شاید به خواستگاری فاطمه آمدی»؟!... عرض کرد: آری، برای همین منظور آمدم. پیامبر فرمود: ای علی! قبل از تو مردان دیگری نیز به خواستگاری فاطمه آمدند، هر گاه من با خود فاطمه این مطلب را در میان مینهادم روی موافق نشان نمی داد، و اکنون بگذار تا این سخن را با خود او در میان نهم. درست است که این ازدواج آسمانی است و باید بشود، اما شخصیت فاطمه سلام اللّه علیها خصوصاً، و احترام و آزادی زنان در انتخاب همسر عموماً، ایجاب میکند که پیامبر(ص) بدون مشورت با فاطمه سلام اللّه علیها اقدام به این کار نکند. هنگامی که پیامبر(ص) فضائل امیر مؤمنان علی(ع) را برای دخترش بازگو کرد و فرمود: من میخواهم تو را به همسری بهترین خلق خدا در آوردم، نظر تو چیست؟ فاطمه که غرق در شرم و حیا بود سر به زیر انداخت و چیزی نگفت و سکوت کرد. پیامبر(ص) سربرداشت و این جمله تاریخی را که سندی است برای فقهاء در مورد ازدواج دختران باکره بیان فرمود: «اللّه اکبر! سکوتها اقرارها»: «خداوند بزرگ است، سکوت او دلیل بر اقرار او است». و در پی این ماجرا عقد ازدواج به وسیله پیامبر(ص) بسته شد. * * *مهر فاطمهاکنون ببینیم مهریّه فاطمه چه بود؟ بدون شک ازدواج بهترین مردان جهان با سیده زنان عالم دختر پیامبر بزرگ اسلام باید از هر نظر الگو باشد، الگوئی برای همه قرون و اعصار لذا پیامبر(ص) رو به امیرمؤمنان علی(ع) کرد و فرمود: چیزی داری که مهریه همسرت قرار دهی؟ عرض کرد: پدر و مادرم بفدایت، تو از زندگی من به خوبی آگاهی که جز «شمشیر» و «زره» و «شتر» چیز دیگری ندارم. پیامبر(ص) فرمود: درست است، شمشیرت به هنگام کارزار با دشمنان اسلام مورد نیاز است. و باید با شتر نخلستان را آب دهی، و در مسافرتها از آن استفاده کنی. بنابراین تنها زره را میتوانی مهریه همسرت بنمائی و من دخترم فاطمه را در برابر همین زره به عقد تو درآوردم! شاید بیشترین قیمتی که در تواریخ درباره این زره نوشته شده است، پانصد درهم است. آری این گونه باید ارزشهای غلط درهم بشکند، و ارزشهای اصیل جانشین آن گردد، و اینگونه است راه و رسم مردان و زنان با ایمان، و این چنین است برنامه زندگی رهبران راستین بندگان خدا. * * *جهیزیه فاطمههمیشه «مهریه» و «جهیزیه» و «تشریفات عروسی» سه مشکل بزرگ بر سر راه خانوادهها در مسئله ازدواج بوده است، مشکلاتی که گاهی تمام دوران حیات ازدواج را میپوشاند و آثار نکبت بارش تا پایان عمر دو همسر باقی میماند. گاه دعواها و مشاجرات لفظی، و گاه نزاعهای خونین، بر سر این امور رخ داده است، و چه سرمایه هائی که بر اثر چشم هم چشمیها و رقابتهای زشت و کودکانه در این راه از بین رفته است، هنوز هم که هنوز است این رسوبات افکار جاهلی در کسانی که دم از اسلام میزنند، کم نیست. ولی باید جهیزیه بانوی اسلام همچون مهریهاش الگوئی برای همگان باشد. اگر تعجب نکنید پیامبر(ص) دستور داده زره امیرمؤمنان علی(ع) را بفروشد و پولش را که حدود پانصد درهم بود نزد او آوردند. پیامبر آن را سه قسمت کرد، قسمتی را به بلال داد، تا از آن عطری خوشبو تهیه کند، و دو قسمت دیگر را برای تهیه وسائل زندگی و لباس تعیین فرمود. پیداست وسائلی که با این پول ناچیز میتوان خرید چقدر ساده و ارزان قیمت باید باشد؟! در تواریخ آمده که هیجده قلم جهیزیه، با آن پول تهیه شد که قلمهای مهم آن چنین بود: یکعدد روسری بزرگ به چهار درهم یک قواره پیران به هفت درهم یک تخت که با چوب و برگ خرما تهیه شده بود. چهار عدد بالش از پوست گوسفند که از گیاه خوشبوی «اذخر» پر شده بود. یک پرده پشمی. یک قطعه حصیر. یک عدد دستاس «آسیاب کوچک دستی». یک مشک چرمی. یک طشت مسی. یک ظرف بزرگ برای دوشیدن شیر. یک سبوی گلی سبزرنگ... و مانند اینها. آری چنین بود جهیزیه بانوی زنان جهان. * * *مراسم جشن عروسیپیغمبر گرامی اسلام(ص) در این مراسمی که برای تشکیل خانوادهای بود که بخش مهمی از تاریخ اسلام را دگرگون ساخت و جانشینان معصوم پیامبر(ص) همگی از آن به وجود آمدند، آنچنان برنامهای اجرا نمود که دشمنان را خشمگین و دوستان را سربلند؟ و دور افتادگان را وادار به تفکر نمود. «ام سلمه» و «ام ایمن» که دو زن با شخصیت در اسلام بودند و علاقه بسیاری به بانوی بزرگ فاطمه زهرا سلام اللّه علیها داشتند خدمت پیامبر(ص) آمدند و چنین گفتند: «ای پیامبر گرامی خدا، راستی اگر خدیجه زنده بود با تشکیل مراسم جشن عروسی فاطمه چشمانش روشن میشود، چنین نیست؟ رسول خدا(ص) از شنیدن نام آن بانوی فداکار، اشک در چشمانش حلقه زد، و به یاد آن همه مهربانیها و ایثارگریهای خدیجه افتاد و گفت: کجا مانند خدیجه زنی پیدا میشود؟ آن روز که همه مردم مرا تکذیب کردند، او مرا تصدیق نمود. و تمام ثروت و زندگی خود را برای نشر آئین خداوند در اختیار من گذارد. او همان بانوئی بود که خداوند به من دستور داد به او مژده دهم که قصری از زمرد در بهشت برین به او عنایت خواهد فرمود. ام سلمه هنگامی که این سخن را شنید و انقلاب و سوز درونی پیامبر(ص) را مشاهده کرد، عرض نمود، ای رسول خدا! پدر و مادرم فدایت باد. شما هر قدر درباره خدیجه بگوئی عین حقیقت است، ولی به هر حال او دعوت الهی را لبیک گفته و به جوار رحمت او شتافته است امید است خداوند او را در بهترین جای بهشت جای دهد. ولی مطلبی را که به خاطر آن به محضر مبارکت آمدم چیز دیگری بود و آن اینکه برادر و پسر عمویت علی دوست دارد اجازه دهید همسرش فاطمه را به خانه خود ببرد، و از این راه به زندگی خویش سر و سامانی بخشد. پیامبر(ص) فرمود: چرا علی شخصاً این پیشنهاد را با من در میان نگذاشت؟ ام سلمه عرض کرد: شرم و حیا مانع بود. در اینجا پیامبر(ص) بهام ایمن فرمود: علی را خبر کن. امیرمؤمنان علی(ع) آمد و در مقابل پیامبر(ص) نشست. اما سر خود را از شرم به زیر افکنده بود. پیامبر(ص) فرمود: آیا میل داری همسرت را به خانه بری؟ امیرمؤمنان علی(ص) در حالی که سرش را به زیر انداخته بود، عرض کرد: آری، پدرم و مادرم به قربانت باد. جالب اینکه بر خلاف آنچه در میان مردم تجمل پرست معمول است که از ماهها قبل دست به کار این برنامهها میشوند پیامبر(ص) با خوشحالی فرمود: همین امشب یا فردا شب ترتیب کار را خواهم داد. و همانجا دستور فراهم ساختن مقدمات جشن بسیار سادهای که مملو از روحانیت و معنویت بود صادر فرمود. این جشن ملکوتی و مراسم مربوط به آن، آنقدر بی تکلف و ساده برگزار شد که شنیدنش امروز برای ما تعجب آور است. امیرمؤمنان علی(ع) میگوید: مقداری از پول همان زرهی را که قبلا فروخته بودم پیامبر(ص) نزد ام سلمه به امانت گزارده بود، و به هنگام مراسم زفاف ده درهم از آن را از وی گرفت، و به من داد و فرمود: مقداری روغن و خرما و کشک با این پول خریداری کن، من این کار را انجام دادم سپس پیامبر(ص) شخصاً آستین را بالا زد و سفره تمیزی طلبید و آنها را با دست خود مخلوط کرد و غذائی تهیه نمود و با همان غذا از مردم پذیرائی به عمل آورد. امیر مؤمنان(ع) شخصاً مأمور شد به مسجد بیاید و اصحاب را دعوت کند، هنگامی که به مسجد آمد خواست فقط برخی را دعوت کند حیا مانع شد، از این رو صدای خود را بلند کرد و فرمود: «اجیبوا الی ولیمة فاطمة» شما را به میهمانی عروسی فاطمه دعوت میکنم! حضرت میگوید: مردم دسته دسته به راه افتادند و من از کثرت جمعیت و کمی غذا شرمنده شدم، همینکه پیامبر(ص) از ماجرا آگاه شد، به من فرمود: غصه مخور، من دعا میکنم تا خداوند غذا را برکت دهد و چنین شد همگی از آن غذای کم خوردند و سیر شدند. جالب اینکه در پایان مراسم، به هنگامی که مردم به خانههای خود بازگشتند و خانه خلوت شد پیامبر(ص) فاطمه(ع) را در سمت چپ و امیر مؤمنان علی(ع) را در سمت راست خود نشانید و از آبی که با دهانش تبرک کرده بود کمی بر بدن زهرا سلام اللّه علیها و کمی بر بدن امیر مؤمنان علی(ع) پاشید و درباره آنها دعا کرد و گفت: «اللهم انهما منی و انا منهما، اللهم کما اذهبت عنی الرجس و طهرتنی تطهیراً فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیراً»: «خداوند اینها از منند و من از آنها هستم، بارالها همانطور که هر گونه رجس و پلیدی را از من دور کردی از آنها نیز دور کن و آنها را پاکیزه فرما». سپس فرمود: برخیزید و به خانه خود روید خداوند بر شما هر دو مبارک گرداند. دنیا پرستان مادی و مؤمنان ضعیف الایمانی که تحت تأثیر زرق و برق مادی این جهانند و آبرو و شخصیت و عظمت یک خانواده و مبارکی و شکوه مراسم عروسی را در آن تشریفات و تجملات کمرشکن و طاقت فرسا میدانند ببینند وعبرت بگیرند، ببینید و از این برنامه انسان ساز که مایه خوشبختی همه پسران و دختران جوان است الهام بگیرند، و نمونه تعلیمات اسلام را به صورت زنده و عملی در ماجرای «خواستگاری»، «مهریه»، «جهیزیه» و «مراسم جشن عروسی» فاطمه زهرا سلام اللّه علیها با چشم خود در صفحات تاریخ مشاهده کنند. |
خانواده دو نفره و کوچک حضرت علی « علیه السلام » و فاطمه زهرا « سلام الله علیها » با تولد اولین فرزندشان جنب و جوش دیگری گرفته بود. و حالا شیر دادن و پرستاری از کودک نیز به کارهای خانه افزوده شده بود. حضرت علی « علیه السلام » پیشنهاد کرد تا با پیامبر مشورت کنند و خدمتکاری برای کمک به حضرت زهرا « سلام الله علیها » بگیرند. روزی حضرت زهرا « سلام الله علیها » برای این منظور به خانه ی پدرش پیامبر رفت اما چیزی به زبان نیاورد و به منزل خود بازگشت. روز دیگر حضرت فاطمه « سلام الله علیها » به منزل پدر رفت باز هم چیزی نگفت. تا اینکه روز سوم پیامبر به دیدن دخترش فاطمه« سلام الله علیها » آمد و از فاطمه « سلام الله علیها » سوال کرد: دخترم گوئی چند روزی برای مطلبی آمدی اما چیزی نگفتی؟ آیا کاری هست که بتوانم برایت انجام دهم؟ این بار حضرت زهرا « سلام الله علیها » موضوع درخواست کمک برای منزل را به پیامبر گفتند: پیامبر به صورت دخترش لبخند زد و فرمودند: فاطمه جان آیا کمک می خواهی یا دوست داری چیزی به تو بیاموزم که از آن بهتر باشد؟ حضرت زهرا « سلام الله علیها » فرمود: چیزی بهتر می خواهم که رضای خدا و رضای رسول خدا در آن باشد. سپس پیامبر فرمود: بعد از هر نماز و در هنگام خوابیدن و بیدار شدن 34 مرتبه الله اکبر و 33 مرتبه سبحان الله و 33 مرتبه الحمدالله بگو که این کار بیش از داشتن یک خدمتکار، زندگی و کار را آسان می کند.
روزها و ماهها گذشت. فرزندان علی « علیه السلام » هم بزرگ تر می شدند. تا اینکه امام حسن مجتبی « علیه السلام » هفت ساله شد. امام مجتبی « علیه السلام » بعدها نقل فرمودند در یک شب جمعه مادرم فاطمه« سلام الله علیها » بعد از نماز شبانه مشغول تعقیبات و تسبیحاتی بود که از پدرش آموخته بود و برای مسلمانها و همسایگان و خوبان دعا می کرد و من متوجه بودم که برای خودش دعا نمی کند. گفتم: ای مادر چرا همان طور که برای دیگران دعا کردی از برای خودت دعا نکردی؟ مادرم فرمود: پسرم حسن جان در طلب خیر و دعا اول باید به فکر همسایگان و دیگران بود، بعد به فکر خود.
سئوال 1_ در غسل ارتماسي چه چيزي لازم است؟
جواب ـ بايد تمام بدن پاك باشد.
س 2_ آيا لازم است كه تمام بدن در غسل ترتيبي نيز پاك باشد؟
ج ـ در غسل ترتيبي پاك بودن تمام بدن لازم نيست اگر تمام بدن نجس باشد و هر قسمتي را پيش از غسل دادن آن قسمت آب بكشد كافي است.
س 3_ كسي كه از حرام جنب شده چنانچه با آب گرم غسل كند و عرق نمايد آيا لازم است با آب سرد نيز غسل نمايد؟
ج ـ لازم نيست با آب سرد غسل نمايد اگر چه بهتر است.
س 4_ اگر آب سرد پيدا نكند يا براي او ضرر داشته باشد چگونه بايد عمل كند؟
ج ـ بنا بر احتياط مستحب در بيرون آب غسل ترتيبي نكند بلكه غسل ارتماسي كرده يا بعد از آنكه تمام بدن زير آب رفت نيت غسل ترتيبي كند و به نيت سر و گردن بدن را حركت دهد سپس يك مرتبه به نيت طرف راست و مرتبه ديگر به نيت طرف چپ بدن را حركت دهد.
س 5_ غسل كسي كه مقدار بسيار كمي از بدن اوشسته نشده چه حكمي دارد؟
ج ـ اگر در غسل به اندازه بسيار كمي از بدن شسته نشود غسل باطل است.
س 6_ آيا در هنگام غسل شستن جاهايي كه ديده نمي شود لازم است؟
ج ـ شستن جاهايي كه ديده نمي شود مثل داخل گوش و بيني واجب نيست.
س 7_ حكم جاهايي از بدن كه شك دارد از ظاهر بدن است يا از باطن بدن، چيست؟
ج ـ جايي را كه شك دارد از ظاهر بدن است يا از باطن آن بنا بر احتياط آن را بشويد.
س 8_ آيا سوراخ جاي گوشواره و مانند آن را بايد شست؟
ج ـ اگر سوراخ جاي گوشواره و مانند آن به قدري گشاد باشد كه داخل آن ديده شود بنا بر احتياط بايد آن را شست و اگر ديده نشود شستن داخل آن لازم نيست.
س 9_ حكم چيزي كه مانع رسيدن آب به بدن در هنگام غسل است چه مي باشد؟
ج ـ چيزي را كه مانع رسيدن آب به بدن است بايد برطرف كند و اگر پيش از آنكه يقين كند برطرف شده غسل نمايد و بعد معلوم شود كه برطرف نشده بود غسل او باطل است.
س 10_ اگر هنگام غسل شك نمايد چيزي كه مانع از رسيدن آب باشد در بدن او هست يا نه چه وظيفه اي دارد؟
ج ـ اگر هنگام غسل شك عقلايي كند چيزي كه مانع از رسيدن آب باشد در بدن او هست يا نه بايد بررسي كند تا مطمئن شود مانعي نيست.
س 11_ در هنگام غسل آيا بايد موهاي كوتاهي را كه جزو بدن هستند شست؟
ج ـ در غسل بايد موهاي كوتاهي را كه جزو بدن حساب مي شوند بشويد.
س 12_ آيا شستن موهاي بلند لازم است؟
ج ـ شستن موهاي بلند بدن واجب نيست بلكه اگر آب را طوري به پوست برساند كه موهاي بلندتر نشود صحيح است.
س 13_ اگر رساندن آب به پوست بدون شستن موهاي بلند ممكن نباشد وظيفه چيست؟
ج ـ بايد آنها را بشويد تا آب به بدن برسد.
س 14_ چه شروطي براي غسل لازم است؟
ج ـ تمام شرطهايي كه براي صحيح بودن وضو گفته شد مانند پاك بودن آب وغصبي نبودن آن در صحيح بودن غسل شرط است.
س 15_ آيا بايد در غسل ترتيبي بلا فاصله عضو ديگري را بعد از عضو قبلي شست؟
ج ـ در غسل ترتيبي لازم نيست بعد از شستن هر قسمت فوراً قسمت ديگر را بشويد بلكه اگر بعد از شستن سر و گردن مقداري صبر كند و بعد طرف راست را بشويد و بعد از مدتي طرف چپ را بشويد اشكال ندارد.
س 16_ آيا در غسل ترتيبي بايد از بال ابه پايين بدن را شست؟
ج ـ لازم نيست بدن را از بالا به پائين بشويد.
س 17_ كسي كه نمي تواند از بيرون آمدن بول و غايط خودداري كند براي غسل و نماز چگونه بايد عمل كند؟
ج ـ اگر به اندازه اي كه غسل كند و نماز بول وغايط از او بيرون نيايد بايد تمام غسل را فوراً انجام دهد و بعد از غسل فوراً نماز بخواند.
س 18_ غسل كسي كه قصد دارد پول حمامي را ندهد چه حكمي دارد؟
ج ـ باطل است.
س 19_ غسل كسي كه نمي داند حمامي راضي به پذيرش نسيه هست يا نه و نسيه بگذارد چه حكمي پيدا مي كند؟
ج ـ اگر بدون اينكه بداند حمامي راضي است بخواهد نسيه بگذارد و حمامي راضي نباشد غسل او باطل است.
س 20_ اگر حمامي راضي به پذيرش است و كسي كه به نسيه غسل نموده قصد پرداخت آن را ندارد غسل اين شخص چه حكمي دارد؟
ج ـ اگر حمامي راضي باشد كه پول حمام نسيه بماند ولي كسي كه غسل مي كند قصدش اين باشد كه طلب او را ندهد غسل او اشكال دارد.
س 21_ آيا غسل كسي كه پول حمامي را از مال حرام مي پردازد درست است؟
ج ـ غسل او اشكال دارد.
س 22_ كسي در حمامي غسل كرده اگر بخواهد پول غسل را از پول حرام يا عين پولي كه خمس آن را نداده بپردازد چه تكليفي دارد؟
ج ـ غسل او باطل است مگر حمامي راضي باشد كه غسل بي مقابل و بدون اجرت يا كمتر از اجرت كامل واقع شود.
س 23_ كسي كه شك دارد غسل كرده يا نه چه تكليفي دارد؟
ج ـ اگر شك كند غسل كرده يا نه بايد غسل كند.
س 24_ اگر بعد از غسل در صحيح بودن يا نبودن غسل شك كرديم چه تكليفي داريم؟
ج ـ لازم نيست دوباره غسل نمايد.
س 25_ اگر در بين غسل جنابت حدث اصغر از غسل كننده سر بزند چگونه بايد عمل مي كند؟
ج ـ اگر در بين غسل جنابت حدث اصغر از او سر زند مثلاًًًً بول كند مخير است يا غسل را كامل كند و بعد وضو بگيرد يا اينكه غسل را از سر بگيرد به قصد آنچه بر ذمه اوست و بعد از آن هم وضو بگيرد.
س 26_ حكم غسل كسي كه خيال كرده به اندازه نماز وقت دارد اما بعد متوجه شود به اندازه يك ركعت وقت دارد چيست؟
ج ـ اگر به خيال اينكه به اندازه غسل نماز وقت دارد براي نماز غسل كند چنانچه بعد از غسل به اندازه خواندن يك ركعت يا بيشتر وقت داشته باشد غسل او صحيح است و هم چنين اگر كمتر از يك ركعت وقت داشته باشد. مگر در صورتي كه به نحو تقييد غسل كرده باشد.
س 27_ حكم نماز هاي كسي كه جنب شده و بعد شك كرده كه غسل نموده يا نه چه مي باشد؟
ج ـ كسي كه جنب شده اگر شك كند غسل كرده يا نه نمازهايي را خوانده صحيح است.
س 28_ حكم نمازهايي بعدي او چيست؟
ج ـ براي نمازهاي بعد بايد غسل كند.
س 29_ كسي كه چند غسل بر او واجب است غسلهايش را چگونه بايد انجام دهد؟
ج ـ مي تواند به نيت همه آنها يك غسل به جا آورده يا آنها را جدا جدا انجام دهد.
س 30_ اگر بر جايي از بدن آيه قرآن يا نام خدا نوشته شده بود چه وظيفه اي داريم؟
ج ـ بنا بر احتياط اگر ممكن است بايد آن را از بين برد.
س 31_ اگر امكان از بين بردن آيه يا نام خدا كه بر بدن نوشته شده نبود براي غسل يا وضو چه وظيفه اي داريم؟
ج ـ وضو و غسل ارتماسي انجام دهد.
س 32_ اگر بخواهد وضو يا غسل ترتيبي انجام دهد چگونه بايد عمل نمايد؟
ج ـ بايد آب را طوري به بدن برساند كه دست او به نوشته نرسد.
س 33_ آيابراي خواندن نماز در صورت انجام غسل جنابت وضو هم لازم است؟
ج ـ كسي غسل جنابت كرده نبايد براي نماز وضو بگيرد بلكه با همان غسل نماز بخواند.
س 34_ آيا با غسلهاي ديگر نيز مي توان نماز خواند؟
ج ـ با ديگر غسلها نمي توان نماز خواند و بايد وضو گرفت.
|
راز صله رحم وطول عمر |
شعیب عقرقوتی می گوید :
... من با یعقوب ( اهل مغرب ) که برای زیارت به مکه آمده بود ، محضر امام کاظم (علیه السلام) رسیدیم ، امام نگاهش که به یعقوب افتاد ، فرمود : « ای یعقوب ! تو دیروز به این جا وارد شدی ومیان تو وبرادرت اسحاق درفلان محل درگیری پیش آمد وکار به جایی رسید که همدیگر را دشنام دادید. شما نباید مرتکب کارزشت وقبیحی شوید .فحش دادن وناسزاگفتن به برادران دینی ،ازآیین ما وپدران ونیاکان ما به دوراست وما به هیچ یک ازشیعیان خود اجازه نمی دهیم که چنین رفتاری را داشته باشند. ازخدای یگانه بپرهیز وتقوا داشته باش . ای یعقوب ! به زودی مرگ بین توو برادرت ( به خاطر قطع رحم ) جدایی خواهد افکند . برادرت اسحاق درهمین سفر پیش ازآن که به نزد خانواده خود برگردد خواهد مرد وتو نیز ازرفتارت پشیمان خواهی شد . شما قطع رحم کردید ونسبت به یکدیگر قهرهستید . بدین جهت خداوند عمر شما را کوتاه نمود.»
یعقوب گفت :« فدایت شوم ! اجل من کی خواهد رسید ؟ » امام فرمود : « اجل تو نیزرسیده بود ولی چون تو درفلان منزل به عمه ات خدمت کردی وبه واسطه هدیه او را خوشحال نمودی ، به خاطراین صله رحم خداوند بیست سال به عمر تو افزود »
شعیب گوید :
« پس ازمدتی یعقوب رادرمکه دیدم .احوالش را پرسیدم .او گفت : « برادرم همانطور که امام (علیه السلام) گفته بود ، پیش ازآن که به خانه خود برسد وفات یافت ودرهمین راه به خاک سپرده شد .(1)
|
فرقه شیطان پرستان اصل و اعتقادات یزیدیه |
معاویه و فرزندش یزید، با آنکه مؤسس و مبتکر دین یزیدیه نبودند، اما چون در زمان خلافت خود در راه تقویت و گسترش این مذهب از هیچ تبلیغی مضایقه نکرده اند و با پایداری و استقامت در برابر آن ایستاده اند، از این رو یزیدیها مذهب خود را که تا آن زمان بی نام و نشان بوده است به نام مذهب «یزیدیه» نامگذاری کردند تا بدین وسیله پاداش زحمات این دو مرد را جبران کرده باشند! یزیدی ها دوکتاب مقدس دارند که نام یکی از آنها « جلوه » است و آن را به شیخ عدی بن مسافر اموی نسبت داده اند . دومین کتاب مقدّس آنها «مصحف رش» یا «کتاب سیاه» است و می گویند بعد از شیح عدی در حدود 200 سال بعد نوشته شده است. در کتاب مصحف رش، در باب اینکه چرا مذهب خود را یزیدیه گذاشته اند می نویسد: از طوفان1 تا امروز هفت هزار سال است و هر سالی یک خدا از آسمان نازل شده و هر یک آیات و قوانین و شریعت هایی آورده اند و بعد به آسمان برگشته اند. این خدایان به آن جهت بر ما نازل می گردند که محلهای مقدس را به ما نشان داده و در همین زمان ها بود که خداوند بیش از گذشته بر ما نازل می شود و اولیاء ما را تثبیت می کند و با ما با زبان کردی صحبت می نماید و به طرف محمد پیغمبر اسلامیان خم می گردد، محمد خادمی داشت به نام معاویه، خداوند بر محمد نگاه کرد دید او به راه مستقیمی نمی رود لذا سر او را درد آورد.
محمد به معاویه گفت: سر من را بتراش، زیرا معاویه می توانست سر تراشی کند. لذا معاویه آمد و سر محمد را به آرامی ولی با شدت تراشید و سرش را خون آلود کرد و چون معاویه خون را دید آن را با زبان خود لیسید تا مبادا خون محمد بر روی زمین بچکد. و محمد به او گفت: خطا کردی و تو امتی را به دنبال خود می کشانی. معاویه گفت: پس من وارد عالم نمی شوم و زن هم نمی گیرم. ولی پس از مدتی خداوند عقربهایی را بر معاویه مسلط کرد او را زدند و سموم خود را بر روی او پاشیدند. در این وقت اطباء بر معاویه واجب کردند زن بگیرد. والا خواهد مرد. چون معاویه این مطلب را شنید، ناچار زن گرفت ولی زنی که برای او آوردند، زنی پیر و هشتاد ساله بود تا آبستن نشود، ولی معاویه به او نزدیک شد و صبح روز بعد آن پیرزن، تبدیل به یک زن بیست و پنج ساله شده بود و این امر به قدرت خداوند بزرگ انجام شد و یزید خدای ما را بوجود آورد...2
پیدایش خلقت انسان از نظر مذهب یزیدیه
خداوند در اول کار خود یک در سفیدی را از سر خود بوجود آورد. و پرنده ای را خلق کرد که نامش انقز مقدس بود و آن دانه در سفید گرانبها را بر پشت آن گذارد و چهل هزار سال در آن ماند و پس از آن شروع به خلق هفت نوشته نمود.
روز دوشنبه، ملک دردائیل را خلق فرمود و او شیخ حسن است.
روز سه شنبه، ملک اسرافیل را خلق کرد و او شیخ شمس الدین است.
روز چهارشنبه، میکائیل را خلق کرد و او شیخ ابوبکر است.
روز پنج شنبه، جبرئیل را خلق کرد و او سجادین است.
روز جمعه، شمنایل را که ناصر الدین است خلق کرد.
روز شنبه ملک نورائیل را، و او بدیانت فخر الدین است.3
روز یکشنبه که آغاز نخستین روز خلق فرشتگان است، عزرائیل (شیطان) را خلق کرد و او همان « ملک » رئیس همه ملائکه و مقرب مذهب یزیدیه است. سپس آسمان هفتگانه و بعد فکر را که از طریق آن به انسان صورت داد خلق کرد و بعد از آن پرندگان و وحوش را خلق کرد. یکصد سال بعد « ملک» از خدا پرسید که چگونه بشر از نسل آدم زیاد می گردد، و نسل آدم کجاست؟ خدا به او گفت: کار بشر و نسل او را به تو واگذار می کنم. « ملک» آمد و از آدم پرسید آیا از درخت ممنوعه باغ که گندم نام داشت خورده ای؟ آدم گفت: خداوند بزرگ مرا از خوردن آن میوه ممنوعه منع کرده است. بر این جهت چگونه می توانم از گندم باغ جنت بخورم؟ ملک به او گفت: نه بخور، تو باید بخوری و از آن که بهترین چیزهای این زمین است پیش از هر چیز دیگر تغذیه نمایی و سیر گردی. تو، ای آدم، اگر به گفته های من که نفع تو در اوست عمل کنی و گندم را بخوری به زودی پیش آمد خوبی برای تو اتفاق خواهد افتاد، و با وسوسه های ملک، آدم از آن میوه سیر خورد و شکمش باد کرد و در این وقت ملک او را از بهشت بیرون کرد و او را تنها گذارد و خود به آسمان رفت. آدم تنها بود و به علت نداشتن مخرج، سخت می گریست و درد می کشید. در این وقت خداوند جبرائیل را فرستاد که مرهمی بر درد آدم نهد و او را از این مصیبت برهاند.
جبرائیل پرنده ی فرستاد و پرنده مزبور، با نوک خود مخرجی از پشت برای آدم ساخت و آدم را آسوده کرد و یکصد سال با آن حال محزون بود و گریه و ناله می کرد و توبه و استغفار می نمود. سرانجام خداوند بر جبرائیل فرمان داد تا حوا را از زیر بغل آدم خلق کند. در این وقت آدم و حوا خواستند هر یک، به تنهایی نسل بشر از وجود خودش آفریده شود و خود سازنده آن محسوب شود و تصمیم داشتند تا در آفرینش انسان از شرکت دیگری جلوگیری به عمل آرند و مثل جانوران روی زمین نباشند.
مدتها گذشت در این مدت آدم و حوا دائماً با یکدیگر در حال مذاکره بودند و مخاصمه می کردند و سرانجام پس از ماهها مذاکره و مشاجره به این نتیجه رسیدند که هر یک از طرفین (آدم و حوا) شهوت خود را در ظرفی ریخته و بر مهر خود ممهورش کند و بعد از 9 ماه هر کدام کوزه ظرف خود را باز نمایند. پس هریک بدانچه که قرار گذاشته بودند عمل کردند و شهوت خود را در ظرفی ریخته و نگهداشتند، روزها، هفته ها و ماهها گذشت، ماه هفتم، ماه هشتم، و بالاخره ماه نهم فرا رسید و آدم و حوا پس از ماهها انتظار هر یک عجولانه به سوی ظرفهای خود رفتند درب آن را گشودند. پس در کوزه آدم اطفالی از پسر و دختر بود ولی در کوزه حوا، کرم و حشرات بوجود آمده بود. دختر و پسر ظرف آدم از اجداد یزیدیه هستند و سایرین از ظرف حوا، آدم پس از اینکه دختر و پسر را از کوزه شهوت خارج ساخت، با دو پستانی که خداوند برایش خلق کرده بود شیر داد و این پستان که امروز در سینه مردان قرار دارد، از آن تاریخ بوجود آمده است.
پس از مدتی، آدم و حوا به بالای کوه عرفات رفته و آتشی کردند و از آن زمان عهد کردند تا چون همه جانداران روی زمین به طور شراکتی تولید مثل نمایند و لذا بقیه افراد، از نژاد مشترک آدم و حوا پس از آشتی در کوه عرفات هستند.
به عقیده یزیدیها این عالم از دو قوه خیر و شر بوجود آمده است. قوه خیر همان خدائیست که بر قوه شرغلبه کرده و آن قوه شر همان شیطان اعظم و ابلیس مقتدر است که سلطه ملکوت او را از خود رانده است. و« ملک»، همان فرشته است که از بهشت رانده شده است و پرستش یزیدیان که به وسیله آن به این فرشته رانده شده نزدیک می شوند با عبادتی که نسبت به پروردگار می نمایند تفاوت دارد. به این صورت که نسبت به شیطان بسیار خاضع و خاشع و مهربان بوده و از او می ترسیدند ولی نسبت به خدای خیر شکرگزار و ممنون و سپاسگذار می باشند. ترس آنها از شیطان به درجه ایست که از عبادت خدا روی بر می گردانند و خطاهای خود را به امید آنکه رحمت خدا، حدی ندارد ناچیز می شمارند و لذا شیطان را معبود خود می دانند و می گویند: هوشیاری انسان اقتضاء دارد که انسان همیشه از شیطان بترسد و کسی که از زندگانی خود سعادت می خواهد باید خدا را کنار گذارد زیرا خدا اقدام در عمل شر نمی کند و باید طالب دوستی شیطان باشد و او را حمایت کند تا از آتش دوزخ در امان باشد. همه ما سرانجام روزی گناه خواهیم کرد و در نتیجه به امر خداوند به دوزخ فرستاده خواهیم شد، و این شیطان است که درآن روز سخت ما را که در این جهان از او پیروی و اطاعت نموده ایم، یاری می نماید و از گزند آتش جهنم برحذر خواهد داشت.
آداب و رسوم یزیدی ها
یزیدی ها آداب و عقاید خاصی در مسائل مختلف دارند که برخی از آنها همان طور که درگذشته ذکر گردید، برداشتی است از سایر مذاهب و بقیه چیزهایی است که رؤسای قوم و مذهب در بین پیروان خود شایع ساخته اند.4
یکی از رسوم آنها غسل اطفال جدید الولاده در حوض آبیست که دو دهنه و دو در دارد و در مقبره شیخ عدی واقع شده، او را غسل داده تا از کثافات ولادت پاک نمایند و آن را (عین البیضاء) می نامند و مسیحیان این را غسل تعمید می دانند.5
یزیدی ها بعضی از درختان را تقدیس کرده و آن را می پوشانند و یا رنگ می کنند و به آن کهنه می بندند و بعضی از آنها برگ درختان مزبور را برای شفا مصرف می نمایند و این درختان مقدس در بسیاری نقاط که یزیدی ها زندگی می کنند، یافت می شود.
دختران و پسران یزیدی ها قبل از ازدواج حق دارند که با هم آشنا شده و معاشقه نمایند بدون آنکه به هم نزدیک شوند. همچنین اگر دختر و پسری قصد ازدواج داشته باشند، باید قبلاً اولیاء همدیگر را در جریان این امر قرار دهند. در این مورد پسر باید نیت خود را به پدر دختر یا مادر خود در میان بگذارد. چنانچه اولیای هر یک از طرفین مایل به این وصلت نباشد، پسر حق دارد دختر مورد علاقه خود را برباید و این اجازه ( فرار دختر توسط پسر) در مصحف رش داده شده است.
مرد یزیدی ها می تواند تا چهار زن بگیرد ولی بر او حرام است بین دو زن را بدون رضایت زن اول جمع نماید. همچنین اگر مردی از زن اول خود فرزندی داشته باشد، نمی تواند زن بگیرد. همچنین «صدیق دملوجی» در کتاب خود به نام « یزیدیه» می نویسد: اگر یک دختر یزیدی نخواست شوهر کند باید تا زنده است خدمتگزار پدرش باشد و اگر شوهر کرد و شوهرش مرد، می تواند به خانه پدر برگردد و پدر او دوباره وی را شوهر دهد، ولو چند مرتبه این اتفاق بیفتد و در آن صورت از شوهر مرده اش ارث نمی برد.
ساده ترین عقیده ای که یزیدی ها دارند امر طلاق است؛ زیرا هر مردی که بخواهد زن خود را طلاق دهد، باید سه دانه سنگریزه در دست زنش قرار دهد و این کار نشانه طلاق مرد از زنش است.
تعدد زوجات در بین رؤسای مذهب و امیران رایج است و می توانند هرچند که مایلند زن بگیرند و تجدید فراش نمایند. عبدالرحمن بدران در مجله الجنان جزء 7، سال 1871، ص 529 چنین نوشته: از معتقدات یزیدیه این است که اگر رئیس آنها یکی از زنان را اعم از آنکه دختر بوده یا شوهر داشته باشد یا بی شوهر باشد خواست آن زن بر او حلال می گردد و بر غیر او حرام است ولو شوهر آن زن باشد.
برخی از آداب و رسوم و عقاید شیطان پرستان به قرار ذیل است:
1- یک یزیدی حق ندارد از یک سال از محل خود دور باشد و اگر مجبور شود زنش بر وی حرام می گردد چنانکه نمی تواند با زن دیگری هم نزدیک شود.
2- حمام و مستراح به نظر مسلمانان جایگاه شیطان است بنابراین یزیدی نباید هیچ وقت داخل مستراح شود و یا به حمام رود.
3- بر یزیدی حرام است که به صورت زن غیر یزیدی نظر کند یا با زن غیر از یزیدی شوخی نماید.
4- یزیدی حق ندارد داخل مساجد مسلمانان شده و نماز خواندن آنها را چه در مساجد و چه در جاهای دیگر ببیند و یا در نماز مسلمانان حاضر شود. اگر شنید نمازگزار از شیطان به خدا پناه می برد واجب است آن شخص را بکشد. هیچ کس نباید نام مقدس شیطان یا « ملک » را بر زبان آورد و یا اسمی شبیه با آن کلمه شیطان، شر، شط، شیر و شبیه اینها و همچنین لفظ ملعون یا لعنت را هم نباید برزبان آورد.
5- یزیدی نباید ناخن های خود را بگیرد و سبیل خود را اصلاح نماید.
6- اعیاد دینی یزیدیان بسیار است و از آن جمله عید اول سال که از ماههای رومی شروع می شود، عید چهار، چهار تابستان، عید قربان، عید جماعید، عید یزید، عید بلند، عید عجوه، عید چهار، چهار زمستان، عید خضر، عید عیا و اعیاد دیگر دینی.
از میان رنگها، رنگ آبی بیش از هه مورد تنفر یزیدی ها است. زیرا به عقیده روانشناسان کسانی که رنگ آبی را دوست دارند کاملاً می توانند هوس و احساس و هیجانات خود را کنترل کرده و ظاهری آرام و قابل احترام دارند و دوست دارند تا همیشه مورد احترام و محبت قرار گیرند. کارهای خود را از روی نظم و ترتیب و بر پایه قواعد معینی انجام می دهند. در حالی که یزیدی ها فاقد چنین احساس و تمایلی هستند و بدین علت هرگز لباس آبی نمی پوشند.6
یزیدیان عقیده دارند که بعد از خلیفه سوم، خلافت حقاً به معاویه رسیده و از آن پس معاویه و اولادش خلفای بر حق بودند. یزیدیان روز مقدس و مذهبی عاشورا را یکی از اعیاد بزرگ خود می شمارند. در این روز به یاد واقعه عاشورا برخلاف مسلمانان سراسر جهان که به عزاداری می پردازند، نمایشات و جشنهایی ترتیب می دهند. بدین معنی که سوار بر اسبان خود شده و به صحرا می روند و میدان جنگ خونین کربلا را به نحوی خاص مجسم ساخته و پیروزمندانه طبل جنگ می زنند و اسب می تازند و تیراندازی می کنند، آنان برخلاف مسلمانان ورد زبانشان این است که ای کاش در چنین روزی ما هم درکربلا بودیم و در قشون یزید با حسین بن علی علیه السلام می جنگیدیم و بر ثواب دنیا و آخرت می رسیدیم!
یزیدی ها مانند تعزیه مسلمانان مدتی با این حال نقش قشون یزید را بازی می کنند که با مهارتی خاص بر حسین و یارانش شوریده و آنان را نابود ساخته اند. آنگاه در حالی که بر لبانشان خنده مشاهده می شود، کف زنان و شادی کنان به خانه های خود برمی گردند، و در خانه خود یا در مجالس عمومی بر عیش و نوش و لهو و لعب مشغول می شوند و بدین هم اکتفا نکرده و به دید و بازدید هم می روند و به یکدیگر مبارک باد و تبریک می گویند.
در مورد مذهب یزیدیان یا «شیطان پرستان» باید گفت اینان قبل از ظهور اسلام، چندان معرفیتی نداشتند و تعداد انگشت شماری از مردم بدین مذهب ایمان داشتند. اما پس از وقایع عاشورا و بر اثر قدرت و نفوذی که معاویه و فرزندش یزید (لعنت الله علیهم) داشتند، عده ای خواه از روی ترس و یا مزد و حقوق بیشتر به آئین یزیدی پیوسته و آن را نیرو بخشیدند.7
شیطانیه:
لازم به یادآوری است که در برخی کتب و عقاید و مذاهب، از گروهی به نام «شیطانیه» اسم برده شده است که ربطی به مذهب شیطان پرستها ندارد و اجمال آن چنین است: محمد بن نعمان، مردی متلکم و ادیب و شاعر بود که فکری درّاک داشت. او در زمان امام جعفر صادق (علیه السلام) می زیست، و منسوب به طاق از کوفه بود، می گویند: پیشه اش در کوفه صرافی بوده و با ابوحنیفه و بزرگان متعزله بحث و مناظره می کرده و در این فن مهارتی تام داشته است.
او دو کتاب، به نامهای «الامامة» و «المعرفة» در اثبات مذهب شیعه نوشته است. محمد بن نعمان، در حقانیت عقیده، به روش و مسلک هشام بن سالم و هشام بن حکم استدلال می کرد، و در میان تمام فرق، تنها شیعه را رستگار می دانست، او در میان شیعه، ملقب به «مؤمن الطاق» گردید، اما اهل سنت وی را «شیطان الطاق» می خوانند، که از همین جهت اصحاب او را که به (نعمانیه) معروفند، به نام «شیطانیه» نیز شهرت گرفته اند!8
|
شیطان پرستان متمدن |
قرن ما یعنی قرن ماشینیسم با همه دگرگونی هایی که در کلیه وسائل زندگی بوجود آورده و خصوصاً که در این اواخر نیمه دوم قرن بیستم به پیشرفت های شگرف و اعجاز انگیزی نائل آمده، به همراه خود به همان میزان هم ارمغان های تازه ای از قبیل: شیوع روز افزون بیماریهای مختلف روانی، تغییر در حرکات و رفتار و خوراک و پوشاک و بالاخره افشاء و ابراز افکار و عقاید مختلف و متفاوت و یا نوعی لجاجت ورزی ناآگاهانه و نابخردانه با راه و رسم پیشینگان و گذشتگان و حتی با پدران و مادران را بوجود آورده است که هیپی گری و ژولیدگی پسندی، از جمله سرآغاز آنهاست، بررسی این نمونه های ناهنجار اجتماعی مهمترین بحث این فصل را تشکیل می دهد.
هیپی گری یعنی بی تفاوت بون نسبت به همه کس و همه چیز. یعنی نپذیرفتن ارزش ها، آئین ها و به اصطلاح ما ایرانی ها یعنی «دم غنیمت است»، دیروز که گذشت، از فردا که خبر نداریم، پس امروز را باید خوش بود و شتابزده بدان اندیشید.
مواد مخدره از قبیل هروئین، کوکائین، ال- اس- دی، سیگارهی ماری جوانا را با ولع و اشتیاق هرچه تمامتر استعمال و تزریق می کنند. بنده عشق هستند، ولی از تشریفات آن بیرزارند، بعضی از مردان و زنان هیپی در عین همسری، به هم خیانت می ورزند و برهنه خود را در آغوش برهنه ای دیگر می اندازند و بدان افتخار می کنند. ول گشتن، مفت خوردن، کار نکردن، راست راست راه رفتن، بی مکان و بی مأورا بسر بردن، بی حساب شهوترانی کردن، بی خیال بسر بردن و با استعمال مواد مخدر خود را به عالم هپروت کشاندن، شعار گروهی جوانان هرزه ولگرد گردیده است. به شکل گله های دو نفری تا صد نفری با هم بسر می برند. زمین تشک و آسمان لحاف آنهاست. در زباله دانیها غذای خود را جستجو می کنند، به هر کس که رسیدند دست گدایی دراز می کنند. همه با هم شریک هستند: در زن، در مواد مخدر، در پول و در غذا و حتی گاهی اوقات در خوردن توله سگ ها که پس از گرفتن و پوست کندن می خورند.
همچنین شیطان پذیری یا شیطان پرستی از جمله آئین آنهاست که برای دیگران نپذیرفتنی است. اکثر هیپی های آمریکا و اروپا و حتی در انجمن ها و جلساتی که تشکیل می دهند و یا در محل هایی که زندگی می کنند از وسوسه های شیطانی و کارها و اعمال ناشایست او پیروی و تبعیت کرده با دل و جان آن را بکار می برند. حتی در این راه گام فراتر نهاده و برای شیطان کلیسا می سازند و آداب و رسوم خاصی را بجا می آورند و شگفت تر از همه اینکه درباره شیطان به مطالعه و تحقیق پرداخته و به گرفتن دیپلم نائل می آیند!
دیپلم در رشته «جادوگری و شیطان شناسی»!
برای مثال و اثبات مدعا بهتر است به خبری که نشریه آلمانی «نویرروو» منتشر ساخته و مجله زن روز آن را در صفحه صد و یازده شماره دویست و هفتاد خود[1] انتشار داده توجه فرمایید.
«ژالکین باتو» دخترک هیجده ساله انگلیسی در دنیا اولین کسی است که در رشته جادوگری از یک مدرسه در بیرمنگام انگلیس دیپلم گرفته. ژاکلین گفت: من بر جادوگری یا «هنر سیاه» عقیده ندارم اما آن را در خور مطالعه می دانم و به این مطالعه از یک سال قبل علاقمند شدم. یعنی از موقعی که فهمیدم جادوگری در انگلستان ریشه های عمیق دوانده است. آنها مراکز متعدد دارند و در هر مرکز فقط 13 جادوگر دور هم جمع می شوند. این دسته های سیزده نفری شبهای مهتابی بر حاشیه جنگلهای دور افتاده می روند، برهنه دور آتش می رقصند و همراه با آواز، سوگندی ترسناک می خورند. شیطان را ستایش می کنند، عضو تازه فرقه را برهنه می کنند و شلاق می زنند. در قرون وسطی در اروپا متجاوز از 9 میلیون زن به جرم جادوگری سوزانده شدند. اما جادوگران مدرن از هر لحاظ امنیت دارند، برعکس تصور ما که خیال می کنیم ساحره ها پیر و کریه المنظر هستند، اکثر ساحره ها مدرن در زیبایی نظیر ندارند به ندرت سن آنها از 25 سال تجاوز می کند.
چگونگی کلیسای شیطان پرستان
نخست اینکه شیطان پرستان سعی دارند اسرار انجمن های سری و خصوصی خود را به هیچ وجه به دیگران افشا نسازند و برای عملی ساختن اولین درس شیطان پرستی که رازداری موضوعات و مسائل انجمن است اربابان و بزرگان انجمن، افراد تازه وارد را سالها تحت نظر و کنترل دقیق قرار می دهند و مانند زبده ترین مأموران امنیتی که جاسوسان را زیر نظر می گیرند، مخفیانه دنبال و تعقیب می نمایند، تا چنانچه احیاناً خطایی از ایشان سرزند، با سلاح های سرد از قبیل دشنه که رایج ترین آنهاست و سپس کارد و بوکس، طرف را از پای درآورند.
از جمله قربانیان این دسته از مردم که خبر قتل او در سراسر جهان مخابره و منتشر شد، قتل ستمگرانه هنر پیشه معروف سینما «شارون تیت» و چند نفر از دوستانش و عده ای دیگر بوده است. آنها آلت قتاله را کارد انتخاب کردند و برای انجام مأموریت دو نفر مرد و یک تن زن را مأمور کشتن افراد فوق الذکر ساختند، قاتلین پس از بریدن پستان و نواحی دیگر مقتوله که هفت ما از دوران بارداری او می گذشت، در حالی که با شمع رقص کنان از محل قتل دور می شدند فریاد می زدند:« ای خوکهای کثیف شما را باید بکشیم».
متهمان این هنرپیشه جوان را به خاطر بازی در فیلم به نام «ببوس ولی گازم نگیر» که در این فیلم گوشه ای از اسرار درونی انجمن را نشان می داد، به قتل رسانیده و ابراز راز که توسط «شارون تیت» که خود زمانی عضو هیپی های شیطان پرست بوده تنها علت اصلی و موجب نابودی او شد.
هیپی های شیطان پرست،[2] همچون شیاطین، اکثر انجمن ها و جلسات سری خود را شبانه در بیابانها برگزار می کنند و از ورود بیگانه ممانعت به عمل می آورند. چون ادامه این عمل باعث گله و شکایت برخی از همسایگان و کنجکاوان شده است، شیطان پرستان تصمیم گرفته اند که در هر شهر برای خود محلی جهت عبادت حضرت شیطان اعظم احداث نمایند تا بهتر و آسوده تر بتوانند با پیشوای مقتدر و معظم خود بر خلوت بنشینند.
نخستین گزارش این انجمن و محافل که سالها قبل به فارسی ترجمه شده توسط دانشمند مصری «محمد فرید وجدی» نوشته شد. او در کتاب دائره المعارف خود چنین می نویسد:[3]
در جزیره «مدتینبک» طائفه ای بودند به نام «ابتاع خناس» (شیطان پرستان) و در آن مکان کوهی بود که به سبب آتشفشانی بیست هزار نفر از بین رفتند و از جمله کسانی که نجات یافتند «اتباع خناس» بودند، و در آن وقت، معبد خود را از آنجا حمل نموده و به «نیویورک» برده و به طور مخفی که کسی آنها را نشناسد درآنجا زندگی می کنند، تا آنکه «اسعد افندی ملکی» (مقیم آمریکا) با یکی از رؤسای آنها دوست شد و به هر وسیله بود به معبدگاه آنها رفت و گفت: در آنجا مجسمه شیطانی بود به رنگ سرخ و دارای دو شاخ و دم طولانی بود، مانند افعی غضبناک به نظر می رسید و شیطان پرستان درآخرهای شب مشغول عبادت ابلیس می شدند، و حتی صاحب منزل که منزل را به آنها اجاره می دهد نمی داند اینها شیطان پرست هستند، و در آن شب زنی خواست داخل در دین آنها گردد و در آن هنگام بسیار ناراحت بودم که چطور زنها را به دام خود می اندازند.
خلاصه زن نزدیک آمد و «مطران» رئیس شیطان پرستان دستور داد به نماز بایستد و آن زن را امر کرد به رکوع رود، و زن رکوع کرد، و بعد به وی گفت: دستها را بلند کند. سپس «مطران» به او چیزهایی تلقین کرد که از کفر ابلیس هم بدتر بود، و ایشان در نماز خود خطاب به مجسمه شیطان می گویند:
ای نور به احترام و محبت خودت وجود ما را نگهداری کن، و تو خلاصه و چکیده صلح و صلاحی و تو ای ابلیس نور ابدی هستی و من از حیث روح و جسم در اختیار توأم!!!
از یکی از آنها سؤال نمودم: چه معنی دارد که شما شیطان را پرستش می کنید و او را خدا می دانید؟!
گفت: جهت آنکه ما از عبادت ابلیس لذتی می بریم که از عبادت خالق منان لذت نمی بریم زیرا که:
وقتی قانون دینی و کتب آسمانی او (یعنی خدا) را می خوانیم همه اش ترس و خوف از آخرت است و هرچه دارای لذت و کیف است انسان را منع نموده، لذا دلهای ما به سوی او مایل نیست و از عبادت او لذت نمی بریم و اما شیطان عکس اوست، زیرا که شیطان تمام چیزها و لذات و امول و محارم و شهوات را برای ما مباح و حلال کرده، خلاصه ما هرچه را دوست داریم و میل نفس ما است برای ما جایز می داند. پس عبادت شیطان را بر عبادت خدای رحمان مقدم داشتیم.[4]
ولی جای تأسف است که برخی مسلمانان به اسم مسلمان هستند، لکن در واقع شیطان را می پرستند. زیرا که هرچه را شیطان به خیال آنها می آورد انجام می دهند، نه حلالی را قائلند، نه حرامی را. نه پایبند دینند و نه پایبند وجدان، بلکه آزادی مطلق را اختیار نموده اند. چه آزادی ای که شیطان از طرز آزادی آنها انگشت به دندان می گیرد!
حال سری به نخستین کلیسای شیطان پرستان واقع در شهر سانفرانسیسکو زده و از نزدیک با این پدیده عجیب قرن آشنا می شویم.
اینجا آمریکاست، قاره ای از پنج قاره جهان، مهد دانش و تمدن! جایی که دهها هزار تن از دانشمندان در شهر جمع آمده و مشغول ساختن انواع ماه پیماها هستند. اینجا کیپ کندیست. در جای دیگر جمعی مشغول بررسی و بلعیدن کشورهای عقب افتاده و یا در حال رشد هستند و در این راه- راهی که به نظرشان مقدس جلوه می کند- تا پای جان ایستادگی می کنند، می کشند و کشته می شوند، آمریکائیان در دهانه رود بزرگ «هروسن» مجسمه آزادی به نام فرشته آزادی نصب کرده اند و چراغ آزادی را بدست او سپرده اند تا فروغ این آزادی را در جهان آزاد و آباد بگستراند و عالم انسانیت و آزاد و شاد و آباد سازد... . ثمره این آزادی بخشی در کشورهای دیگر چیست از بحث ما خارج است. اما از این آزادی در داخل آمریکا چه حاصل گردیده است؟!!
در سانفرانسیسکو متوقف می شویم و شعاع دید خود را به جانب کلیسای شیطان پرستان متمرکز می کنیم. این اولین کلیسای آنها که صد سال قبل بنا شد. ولی از چندین سال پیش به جهت پرستش حضرت شیطان اعظم! انتخاب شده است. درب کلیسا با صدائی خفیف بر روی پاشنه اش می گردد و در گوشه ای از فضای سرد و غمناک کلیسا مردی بلند قد با سری تراشیده و کلاهی چرمی سیاه که از روبرو به شکل مثلثی که قاعده آن تا وسط پیشانی ختم می شود و دو شاخ سفید و کوتاه متصل کلاه می باشد به چشم می خورد.
چشمانش نافذ و سبیل سیاه رنگش از دو گوشه لبش تا به انتهای ریش بزی اش آویزان است. از شنل سیاه و بلندی که بر دوشش انداخته می توان حدس زد که از بزرگان و پیشوایان مذهب شیطان پرستان است. جلوتر می رویم و نامش را جویا می شویم، نام او «آنتوان زاندور لاوی » یک جادوگر تمام عیار است. او با زن و دو دخترش در این کلیسای شیطانی زندگی می کند و هم اکنون 9000 پیرو پر و پا قرص دارد. از وضع کار و زندگی اش می پرسیم: در جواب معلوم می شود که لاوی 36 سال دارد و در طی این 36 سال زندگی عجیبی را گذرانیده است. او پیش از این رام کننده شیر و نوازنده ارگ بوده است. برای اداره پلیس عکاسی می کرده، قره نی زنی ارگستر سمفونی بوده، در سحر و جادو تخصص دارد و دلال معاملات ملکی هم هست. با این همه، شغل مقدس! کشیشی کلیسای شیطان اعظم را نیز عهده دار است. لاوی و مریدانش با یک نوع دهن کجی به اجتماع کارهای زشتی انجام می دهند. به عقیده آنان شیطان، فرشته پاک سرشت و نیکخواهی است، به عبارت دیگر، کلیسای لاوی نه فقط به شهوت و لذت جسمانی بلکه به آزادی در ارتکاب هفت گناه کبیره نیز اعتقاد دارد. این مرد شیطان صفت و شیطان پرست و به اصطلاح کشیش، با این همه عقاید عجیب و غریب، به زن و فرزندانش علاقه فراوان دارد و خود را مرد خوشبختی می داند همیشه سعی دارد قیافه خودش را طوری گریم کند که شبیه شیطان باشد، او هر روز پیروانش را می پذیرد ولی هفته ای یک شب، عصر جمعه (شب شنبه) همه آنها را به دور خود جمع می کند و با آن ها جلسات سری تشکیل می دهد. علاوه بر جلسات شب جمعه که غالباً تا صبح به طول می انجامد در چهارشنبه شب هر هفته مجلسی به منظور مذاکره یا به اصطلاح علمی مختص به خود منعقد می سازد و در این شبها همه شیطان پرستان، خواه مرد و خواه زن با جامه های سیاه و قیافه های شوریده به دور میز مستطیلی یا دایره شکل جمع شده در حالی که چهره خود را با کلاه خود پارچه ای پوشانیده شمع روشنی در دست دارند به خواندن ورد و جادو مشغول می شوند و لازم به تذکر است که این مذهب، مانند دیگر مذاهب شناخته شده جهان به دسته های مختلفی مانند کوکلوکس کلان[5] تقسیم شده و این امر به وضوح مشاهده می شود.
در این شبها لاوی درباره سحر و هر سیاه «جادوگری» و تعبیر خوابها، به زبان روانشناسی مدرن صحبت می کند. او در عین سمت متولی گری کلیسا، نویسنده اولین کتاب مقدس شیطانی نیز هست و این کار را با کمک یکی از شاگردان برجسته خود انجام داده است. در کلیسای شیطانی رسیدن به درجه و مقام شاگردی اعظم بسیار مشکل است و هر کس که بتواند دوره ها و امتحانات بسیار سخت را بگذراند، به دریافت این درجه نائل می گردد، همه کارهای خانواده کلیسای شیطان در آمریکا با دیگر خانواده ها فرق دارد. مثلاً اگر در خانواده های آمریکایی جانوران دست آموزی از قبیل خرگوش، سگ و قناری پیدا شود، در خانواده لاوی که همه کارهایش برعکس دیگران است یک گربه سیاه، یک موش صحرائی غول پیکر زندگی می کنند و به جز اینها یک جغد قوی هیکل، یک شانه بسر، یک کفتار و یک خرس قطبی عظیم الجثه، یک پلنگ و یوز پلنگ نیز وجود دارد که سه تای آخر قادر به هیچ گونه حرکتی نیستند. زیرا به جای گوشت و استخوان، توی پوستشان کاه کرده اند.
افراد خانواده لاوی، قبلاً شیری داشتند که در نوع برگزاری مراسم دعا و خواندن ورد جادوی شیطان پرستان به واسطه غرش های کر کننده اش و شکایت همسایگان او را روانه باغ وحش سانفرانسیسکو کردند. اطراف کلیسا را اسکلتهای انسان و حیوان و بطری شراب و نوشیدنی های مختلف و ابزار سحر و جادو احاطه کرده که اکثر آنها در مراسم پرستش شیطان به خوردن شراب و شربت های مخصوصی می پردازند و مستانه و برهنه در آغوش هم فرو می روند و ساعتها در عالم مستی و بی خبری بسر می برند.
«هانس هولزر» در کتاب «حقایقی درباره جادوگری» ضمن بحث انجمن های شیطان پرستان شبی را که خود مشاهده کرده می نویسد که ما به بخشی از آن اشاره می کنیم:
... روبروی قسمتی که زنها نشسته بودند، محراب قرار داشت که قبلاً بخاری بوده و بعداً به محراب تبدیل شده بود و روی این محراب زنی برهنه دراز کشیده بود و روی قسمت های از بدنش یک تکه پوست پلنگ قرار داشت. چون لاوی و پیروانش جسم انسانها را می پرستند، طبیعی بود که روی محراب آنها هم مجسمه ای از یک جسم انسان قرار داشته باشد.
در دست یکی از مردان متصدی کلیسا ظرفی بود، حاوی مخلوطی از «اسپرم» انسانی و ادرار، و این مخلوط در حقیقت «آب مقدس» شیطان پرستان است. او با شیئی که شبیه آلت تناسلی مرد بود از این مخلوط بر روی حاضران می پاشید. کمی بعد زنگ به صدا درآمد که نشانه آغاز مراسم بود. در این موقع همسر کشیش اعظم که ردای سیاهی بر تن داشت، ولی کلاه بر سرش نبود، در کنار محراب ایستاد. او شمشیری در دست داشت اینک همه چیز برای ورود کشیش اعظم آماده بود. پس از اینکه موسیقی، ورود او را اعلام کرد او وارد اطاق شد او کلاهی چسبان بر سر داشت که دو شاخ در بالای آن قرار گرفته و ردای سیاهی بر تن داشت. قیافه اش از هر جهت کاملا شیطانی به نظر می رسید. کشیش اعظم شمشیر را از دست همسرش گرفت و سپس خطاب بر حاضران گفت: به نام خدای بزرگ ما شیطان، بر شما فرمان می دهم که از دنیای سیاه بیرون آئید به نام چهار شهریار سیاه جهنم پیش آئید. شیطان جام لذت را بردار، این جام پر از اکسیر زندگی است و آن را با نیروی جادوی سیاه انباشته کن. این نیرو در سراسر کائنات وجود دارد و حامی آن است... !
در این هنگام جامی به دست کشیش اعظم داده شد و او به سلامتی شهریار تاریکی از آن نوشید. سپس یک کتاب جلد سیاه را باز کرد و ظاهراً این کتاب در حکم تورات شیطان پرستان است.
او شروع به خواندن از روی این کتاب که به این شرح: ای دوست و همدم شب! تو از صدای سگها و ریختن خون شاد می شوی، تو در میان سایه های قبور می گردی، تو تشنه خون هستی و بشر را تهدید می کنی. گور گومورو! ماه هزار چهره بر قربانیهای ما با نظر مساعد بنگر. دروازه های جهنم را بگشا و بیرون بیا... .
و سپس اوراد دیگری خواند و حاضران کلمات او را تکرار کرده و در پایان اوراد خود گفت: سلام بر شیطان و حاضران هم جواب دادند: سلام بر شیطان.
بعضی از شیطان پرستان معتقدند که هر چند وقت یکبار باید برای رهایی از گناه در پیشگاه شیطان اعظم قربانی دهند، از این رو حیواناتی از قبیل گوسفند، سگ، خوک و حتی اطفال شیر خوار خود را قربانی می کنند، البته انجام این مراسم بسیار سرّی و مخفیانه صورت می گیرد.[6]
این بود گوشه اندکی از تمدن به اصطلاح پیشرفته غرب، به امید آن روز که دنیا در زیر قدمهای پاک منجی بشریت، نفسی تازه بکشد.